آناندا ! خود نور خویشتن باش. (آخرین جمله ی بودا خطاب به شاگردش که می گفت با رفتنت جهان خاموش می شود)
 

 

 

 

این یک وصیت نامه ی کاملا جدی ست.
بر سر مزار من مشکی نپوشید. لطف کنید پیراهن سفید بر تن کنید. از خواندن دعا، قرآن و وردهای معمول خودداری کنید. و به جایش سازهایتان را بیاورید. هر کسی به اندازه ی بهترین آهنگی که دوست دارد برای روح من و روح و جسم بقیه بنوازد. و هر کسی که صدای بهتری دارد، آواز بخواند. خرما نه، پاستیل پخش کنید. گریه نه، بخندید که پرنده ای پرواز کرده است. آن روز بگردید و غریبه ترین و دورترین آدم زندگی ام را پیدا کنید: کسی که از همه بیشتر گریه می کرد. او مرا نشناخته است. لطف کنید روی پارچه ی بزرگی بنویسید: "مرحوم، خودش خوشحال است که پریده است؛ لطفا کاسه ی داغ تر از آش نشوید."
احتمالا پدر و مادر و اقوامم در برابر این کارها مقاومت و مخالفت خواهند کرد. اما شما اگر من را دوست دارید راضی شان کنید. این نوشته را نشانشان دهید و بگویید که خودش با این ها خوشحال تر است. دوست دارم بدنم در گورستان امامزاده خالد نبی در استان گلستان و نزدیک کلاله دفن شود. به پدر و مادرم بگویید که راحتی و خوشحالی من، مهم تر از آمدن شما بر سر یک تکه سنگ و خواندن فاتحه های بی اثر است. پس لطفا مرا در بهشت زهرا یا بهشت معصومه یا هیچ جای دیگری دفن نکنید. اختیار بدن خودم را هم نمی توانم داشته باشم ؟
اموال خاصی ندارم اما هر چه وسیله دارم برسد به برادر کوچکترم.
روی سنگ قبرم بنویسید: "کسی اینجا نخوابیده ست. پرنده ای بود به نام مهدیار دلکش، که پرید. لطفا برای قفسش گریه نکنید."

 

+ یکشنبه 1393/06/09 ==> مهديار دلكش |
 

 

   نیل دعوتم کرده که توی چالش "داستان تو چیه ؟" شرکت کنم. ضمن تشکر از نیل، همه ی خواننده های وبلاگم رو دعوت می کنم به این چالش. اسم نمیارم که حالت اجبار و رودرواسی و اینا پیش نیاد.

   قبل از همه چیز بگم که اگه خیال کردی با خوندن این پست می تونی مهدیار دلکش رو بشناسی و داستانش رو بفهمی، سخت در اشتباهی. آدمیزاد پیچیده تر و متفاوت تر از این ه که توی چن تا جمله جا بشه. گاهی نگاهش، نوع نگاهش، محبت نگاهش، انرژی نگاهش و حرفای نگاهش می تونه برای کل عمر یه آدم کافی باشه. چه جوری میشه نگاه یه نفر رو تمام و کمال، به وسیله ی کلمه منتقل کرد ؟ حالا حالت دستاش بماند. حرکات دستاش بماند. نوع راه رفتنش. نوع خوشحال شدنش. نوع خندیدنش. نوع لوس شدنش. و هزاران چیز دیگه که فقط با بودن و زندگی کردن کنارش ممکن ه بتونی چن تاش رو بفهمی و رازگشایی کنی و به یه چیزایی از اون آدم برسی. اگه کسی دوس داشتنی ه، دلیل داره. اگه کنار کسی حال خوبی داری، دلیل داره. اگه کسی خوب می خنده، دلیل داره. اگه نگاهش دلت رو می کشه، دلیل داره. دلیلای درونی. مثلا چون طرف دلش آروم ه. به اطمینان رسیده. به مقام رضا. ولی معمولا ما نمیریم دنبال کشف اینایی که توضیح دادنی نیستن. و اتفاقا خیلی هم مهمن. در بهترین حالت اگه تازه اینارو تشخیص بدیم و بفهمیم، فقط میگیم طرف چقد خوب ه. به به.

   خب. اینا یه کلیاتی بود در مورد این چالش و آدما. اما مهدیار ... بخوام خلاصه بگم باید بگم که اینها رو از دنیا دوست تر دارم: سهراب سپهری، پرنده ها، کیت، آسمون، خل بازی، تنهایی، بچه ها و اونایی که بچه موندن، شعر، درخت (بیدمجنون، صنوبر، سپیدار)، محبت کردن و محبت دیدن، موسیقی، تماشا کردن، انسان و انسانیت و کسایی که از زندگی چیزای بیشتری می خوان و قلبشون صدای گنجیشک میده، کسایی که اهل تفکرن، آرومن، عمیقن و سرزنده. دخترایی که پکیج بودنشون، طوری ه که فکرت هم نمی تونه سمت دیگه ای بره و توی دوستی، خودشونن. خود واقعیشون. و تو می تونی با خیال راحت دوستشون داشته باشی و اینو بدون ترس بهشون بگی. پسرایی که دغدغه شون از مسائل جنسی فراتره و چیزای دیگه ی زندگی رو هم می بینن. آرومن و عمیق و تو وقتی باهاشونی انگار با خودتی.

   یه هفته پیش، به همراه دوتا از دوستام، با استاد ملکیان دیدار خصوصی داشتیم. استاد معتقد بود که بودا بزرگترین آدمی ه که دنیا به خودش دیده. در مورد سهراب نمی خوام بگم که بزرگترین آدمی بوده که آفریده شده؛ می خوام بگم که بهترین الگوی زندگیم ه. منطبق ترین آدم با روحیات من ه. آدمی که بی نیازم می کنه از هر آدم و مرام و مسلک و دین دیگه ای. سهراب، بعد از دین و آدم ه. دین اومده که در نهایتش سهراب تحویل بده. ولی می بینیم که کیارو تحویل میده. یه عالمه آدم جنگ طلب و بی منطق و متعصب و سطحی و خودبرتربین که بزرگترین دغدغه شون بهشت و جهنمی ه که مکان خیالش می کنن و به خاطرش هر روز خم و راست میشن و مو می پوشونن که خدایی ناکرده به طبقه ی پایین تری از بهشت تبعید نشن. و مطلقا از اخلاق بویی نبرده ن و راحت غیبت می کنن و دروغ میگن و به امید بخشش توی شب قدر، از گناه کردن ابایی ندارند. کسایی که نمی دونن وجود خداشون رو هم نمیشه عقلی اثبات کرد و باید قلبی پذیرفتش، بعد چنان از آیه های قرآن و نحوه ی نزولش میگن که انگار فیلمبردار پشت صحنه اش بوده ن. مقلدایی که اکثریتشون در برابر اندیشیدن مقاومت عجیبی می کنن و همه چیز رو سیاه و سفید می بینن. سفیدها مقدسن و بهترین و معصوم. و سیاه ها کثیفن و بدترین و محکوم. چادر و ریش ینی سعادت. و آرایش و آزادی فردی و اجتماعی یعنی شقاوت. خودشون رو در قله ی هدایت و انسانیت فرض می کنن و بقیه رو در چاه گمراهی. و البته اقلیتی هم هستن که دین رو فهمیده ن و توی راه انسانیت ازش کمک می گیرن. دلم به حال آدمای متعصب می سوزه. چه اینوری؛ چه اونوری. کسایی که هیچ خط قرمزی ندارن. هیچی رو جز خودشون قبول ندارن. آدمای متکبر و خودخفن پندار که از بالا به آدما نگاه می کنن. فک می کنن هرکی نماز می خونه یا چادر سرش ه، عقب افتاده ست. یا جواب سلام آدمارو بر اساس صفرای حساب بانکیشون میدن. آدمایی که برای جلب توجه بقیه، به هیچ لوازم آرایشی نه نمیگن.

   از دو مدل آدمایی که گفتم گریزونم. آدمای کمی هستن که بین این دو دسته قرار می گیرن و ارزش این رو دارن که به تنهایی ترجیح داده بشن. آدم کم غروری ام. تا جایی که بشه ازش استفاده نمی کنم. مگراین که احساس کنم داره بهم بی احترامی میشه. دوس دارم که همه ی آدما با خود واقعیشون زندگی کنن تا نیازی به غرور نباشه. توی آشناییا همیشه یه مرحله جلوترم. نیازی به پیش آشنایی ندارم. انگار که می شناسم آدمارو. یه بهونه ی کوچیک کافی ه برای لبخند و مهرورزی و شروع دوستی.

   زبان من، زبان محبت ه. جزو اصول دنیایی ه که برای خودم ساختم. نمی تونم و نمی خوام که ثانیه هام بدون محبت بگذرن. تا جایی که ممکن باشه با قواعد خودم زندگی می کنم. و بهترین لحظه های زندگیم هم همین ثانیه هایی ان که دنیا و آدما می ذارن، قواعد خودم توشون جاری باشه. همه ی شعرها و نوشته ها و لحظات نابم، توی همین ثانیه ها و دنیا به وجود اومدن. لذت عجیب و غیرقابل نوشتنی رو موقع نوشتن تجربه می کنم. لذتی که منو از خیلی از لذتای دیگه بی نیاز کرده. خلسه ای سراسر لذت بخش و سبک کننده. موقع نوشتن، پرنده تر میشم.

   حرف زیاده ولی سرتون رو درد نمیارم. از مرگ میگم و تموم. روحت که پرنده باشه، جسمت میشه قفس. همین.

 

+ پنجشنبه 1393/06/06 ==> مهديار دلكش |
 

 

 

صد و بیست و چهار هزار بخیه هم

خون آدم را بند نیاورده

خلیفه های خدا روی زمین !

درون تفنگ هاتان

گل بکارید

بگذارید کودکانتان

نام گلوله را ندانند

درون نارنجک ها را پر از بوسه کنید

طوری که ترکش هایش

دنیا را بگیرد

تا تمام دریاها سرخ نشده اند

بس کنید

بس کنید

که گلوله هاتان هم

در سینه ی کودکان

خون گریه می کنند

آی آدم !

آیا هیچ بر خود این گمانت بود ؟

 

 

 

یک. دنیا پر از بدی است. و من شقایق تماشا می کنم. روی زمین، میلیون ها گرسنه است. کاش نبود. ولی وجود گرسنگی، شقایق را شدیدتر می کند. و تماشای من، ابعاد تازه ای به خود می گیرد. یادم هست در بنارس، میان مرده ها و بیمارها و گداها، از تماشای یک بنای قدیمی، دچار ستایش ارگانیک شده بودم. پایم در فاجعه بود. و سرم در استتیک. وقتی پدرم مرد، نوشتم: پاسبان ها همه شاعر بودند. حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه، آن طرف سکه بود. وگرنه من می دانستم و می دانم که پاسبان ها، شاعر نیستند. در تاریکی، آن قدر مانده ام که از روشنی حرف بزنم. چیزی در ما نفی نمی گردد. دنیا در ما ذخیره می شود. و نگاه ما به فراخور این ذخیره است. و از همه جای آن آب می خورد. وقتی که به این کُنار بلند نگاه می کنم، حتی آگاهی من از سیستم هیدرولیکی یک هواپیما در نگاهم جریان دارد. ولی نخواهید که این آگاهی، خودش را عریان نشان دهد. دنیا در ما دچار استحاله مداوم است. من هزارها گرسنه در خاک هند دیده ام. و هیچ وقت از گرسنگی حرف نزده ام. نه، هیچ وقت. ولی هر وقت رفته ام از گلی حرف بزنم، دهانم گس شده است. گرسنگی هندی، سبک دهانم را عوض کرده است. و من دین خودم را ادا کرده ام. (سهراب سپهری - هنوز در سفرم)

دو. رضا روح پور - تنهاترین عاشق

 

+ دوشنبه 1393/06/03 ==> مهديار دلكش |
 

 

+ چهارشنبه 1393/05/29 ==> مهديار دلكش |
 

 

 

معذرت می خواهم

شما ریشه های مرا ندیده اید ؟

نمی دانید چرا گاهی

شبیه کودکی که گمشده

گلویم را بغض می گیرد ؟

یا هنگامی که درختی را می بینم

ناخواسته می ایستم ؟

چرا گنجشک ها

طوری نگاهم می کنند

که انگار می شناسندم ؟

این صدای کیست

که دائم می گوید:

مرا عمودی در خاک بکارید

دوباره ریشه خواهم کرد

 

 

یک. خرد فقط زمانی شكوفا می شود كه بدانی چگونه تنها باشی. خرد طبيعت وجود توست. آن گاه كه تو كاملا تنهايی و همه عالم را فراموش كرده ای، آن گاه كه فقط خودت هستی، در درون خودت خوش و خرمی و هيچ نيازی به ديگری و هيچ ميل و هوسی برای هيچ چيز ديگر نداری، در آن آرامش خلوت با خويش، خرد شكوفا می شود. خرد به معنای دانش نيست. خرد يعنی بصيرت، يعنی روشنی. خرد به معنای معلومات نيست، بلكه به معنای دگرگونی است. خرد يعنی نگريستن به زندگی به شيوه ای كاملا تازه. بياموز كه تنها باشی و بگذار تا خرد از عمق وجودت به سطح آيد. آن گاه می توانی در دنيا زندگی كنی اما در عين حال حتی در ميان جمع نيز تنها، بی تفاوت و تاثير ناپذير خواهی ماند. تو در دنيا خواهی بود نه از دنيا. و تو قابليت تشخيص درست از نادرست را خواهی يافت. ديگر به احكام و دستورات بيرونی تكيه نخواهی كرد. ديگر بر انجيل و ... تكيه نخواهی كرد. تو كتاب مقدس خود را يافته ای. صدای خدا را از درون قلبت شنيده ای. ديگر نيازی به اطلاعات درجه دوم و دست دوم نداری. اينك تو يك خط مستقيم تماس با خدا داری. (اوشو)

دو. گروه کر دختران - رفتم که رفتم

 

+ شنبه 1393/05/25 ==> مهديار دلكش |
 

 

زیبا نیستم

اما بلدم طوری دوستت داشته باشم

که آرایشت بر هم نخورد

ساده نگیر

زنبوری را

که از نگاه گل ها

عسل می سازد

 

 

یک. حرف که می زنی انگار / سوسنی در صدایت راه می رود / حرف بزن / می خواهم صدایت را بشنوم / تو باغبان صدایت بودی / و خنده ات / دسته کبوتران سفیدی / که به یکباره پرواز می کنند / تو را دوست دارم / چون صدای اذان در سپیده دم / چون راهی که به خواب منتهی می شود / تو را دوست دارم / چون آخرین بسته ی سیگاری در تبعید / تو نیستی / و هنوز مورچه ها / شیار گندم را دوست دارند / و چراغ هواپیما / در شب دیده می شود / عزیزم / هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می گیرد / از ریل خارج نمی شود / و من / گوزنی که می خواست / با شاخ هایش قطاری را نگه دارد (غلامرضا بروسان)

دو. سهیل نفیسی - پریا

 

+ یکشنبه 1393/05/19 ==> مهديار دلكش |
 

 

 

+ پنجشنبه 1393/05/16 ==> مهديار دلكش |
 

   وقتی به مهدیار ِ بدون وبلاگ فکر می کنم، تازه می فهمم که چقدر باید وبلاگم را دوست داشته باشم. و چقدر به او مدیونم. چه چیزها که به من نداده ست. چه آدم ها را که به من نشناسانده است. چه حس ها؛ چه لبخندها؛ چه اشک ها.

   حالا کودکی هستم که پنج سالگی اش تمام شده و وارد شش سالگی می شود. از کودک پنج ساله که توقعی ندارید احیانا ؟ آفرین بر شما. بگذارید بگذرد و بزرگ تر شوم.

  زیاد وبلاگ می خوانم. بیشتر از آن چه که فکرش را بکنید. یکی از تفریحات روزانه ام، وبلاگ خواندن است. تفریحی که کم پیش می آید، خوشحال کننده هم باشد. بیشتر وبلاگ ها پر شده اند از حرف های لحظه ای. حرف هایی که چه بسا موقع خواندنشان، شرح حال نویسنده نباشند و حال نویسنده، چندساعت بعدش طور دیگری شده باشد. حرف هایی کم رمق که معمولا در سطح می مانند. ادعای عمق ندارم؛ اما دغدغه اش را دارم. کنار عکس های بچه هایم، شعرها و دغدغه هایم را نوشته ام. و همیشه سعی کرده ام که در رقابت با خودم، بهتر و بهتر شوم. این که از خواندن آرشیوم، ناراحت می شوم، خوشحالم می کند.

   هیچ کدام از شبکه های اجتماعی، با همه ی خوبی هایشان، نتوانستند جای بلاگفای زهوار دررفته را برای من بگیرند. بلاگفا، اولین من بود. وطن مجازی من شد. و حالا حقیقی. تنها جایی که اختیار همه اش، در دست من است و من می توانم تمام خودم را در آن ببینم. بدون هیچ ترسی.

   خواستم برای وبلاگم اسم انتخاب کنم. کتاب شازده کوچولو نزدیک دستم بود. با خودم قرار گذاشتم که اتفاقی صفحه ای را باز کنم و حتما از میان کلمات آن صفحه، اسم وبلاگم را انتخاب کنم. بهترین کلمه ی آن صفحه ی کتاب شازده کوچولو این بود: سو سو.

   برای همه ی پست هایم، نظرات فعال بوده اند. چون خودم را در جایگاه تایید نظرات دوستانم نمی دانم. اگر هم کسی حرف نامربوط بزند، شخصیت خودش را توضیح داده و این آسیبی به شخصیت من نمی زند. می شود کامنت های توهین آمیز را پاک کرد.

   دوست پسر، دوست دختر، پولدار، سیگار، نام خیابان های تهران، نام مارک ها و برندها، شوهر و ... جزو کلمات پربسامد این روزهای وبلاگ ها شده اند که هر کدامشان کافی ست برای این که صفحه را ببندم و به سراغ وبلاگ بعدی بروم.

   گاهی در گشت و گذارهایم، به وبلاگ هایی بی ادعا ولی خوب و آرام و عمیقی برمی خورم که خستگی را از تنم بیرون می کنند. وبلاگ هایی که چون در حلقه های دوستانه ی وبلاگی قرار ندارند، مخاطب زیادی هم ندارند. و در حقشان ظلم می شود.

   در جامعه ای زندگی می کنیم که اگر کسی در پارک مشغول مطالعه باشد، یا کتابفروشی، کتاب هایش را برای فروش گذاشته باشد، به او چپ چپ نگاه می کنیم و از کنارش می گذریم ولی اگر فردی بخواهد زنجیر پاره کند، همه دورش جمع می شویم. در جامعه ای که دکتر سروش ها و ملکیان ها و مجتهد شبستری ها، را کمتر کسانی می شناسند و خوانده اند. و در مقابل تریبون ها در اختیار رحیم پور ازغدی ها و پناهیان ها و رائفی پورها و دکتر عباسی هاست. در مورد خودم حرف نمی زنم که من همان کودک پنج ساله ام. از پسرها و دخترهای وبلاگ نویسی حرف می زنم که فرصتی برای رشد و دیده شدن پیدا نکرده اند، اما حرف های خوب زیادی دارند.

   امیدوارم روزگار هیچ وقت من را از این خانه ام دور نکند و تا هستم کنارش زندگی کنم. ممنون از همراهی چشم ها و قلب هایتان.

 

+ سه شنبه 1393/05/14 ==> مهديار دلكش |
 

 

   استادمون جلسه ی قبلش، کوئیز گرفته بود. برگه هارو اورده بود. دو سه نفر مث من نمره شون کم شده بود (یک از چهار) ولی خب استاد من رو مورد عنایتش قرار می داد. منم ساکت نگاهش می کردم. شاید اون حق داشت. منم حق داشتم. گفت و گفت تا این که رسید به جمله ی آخرش: "شما از چشمات معلوم ه که باهوشی. ولی نمی خونی." بچه ها خندیدن. راستش خودمم خنده م گرفت. هضمش برام سنگین بود که یه استاد دامپزشکی، اونم از دانشکده ی ما، بتونه از چشم برسه به هوش. یه جورایی می خواست دلجویی کنه مثلا.

   داشتم به این فکر می کردم که تا حالا چن نفر رو از چشماشون حدس زدم. دیدم درصد خطام خیلی کم بوده. یعنی یادم نمیاد به چشم کسی اعتماد کرده باشم و بعدش پشیمون شده باشم. شده که از چشم (منظورم درون چشم ه و نه آرایش و ریمل و حتی لنز و رنگ چشم و غیره) کسی خوشم اومده و بعد تازه فهمیدم چرا. و به خودم گفته م که پس بیخود نبود که چشماش انقدر خوب بود.

   بعضی چشما آرومن. آرامش میدن. معصومن. اگرم نگاه می کنن و زل می زنن، نمی ترسی. پشت سرش لبخند میاد. بعد مثلا یادت میاد که عه اینجا فلان جائه. من چرا خشکم زد چن ثانیه؟ یه همچین نیرویی.

   انگار که آینه ای باشه که درون آدمارو نشون میده. یا مثلا فهرست کتاب. اگه بخونیش، می فهمی چه خبره. یعنی کسی می تونه خودش رو پشت چشماش مخفی کنه ؟ بعید می دونم.

 

یک. اونایی که اینستاگرام هستن و دوس دارن، منو فالو کنن تا فالوشون کنم. توی لینکای وبلاگم هست اینستاگرامم.

دو. اونایی که دوس دارن حکمت های نهج البلاغه رو (اونایی که گلچین کردم اون یه ماه) داشته باشن، از پیوندای روزانه دانلود کنن فایل پی دی افش رو.

 

+ پنجشنبه 1393/05/09 ==> مهديار دلكش |
 

 

+ سه شنبه 1393/05/07 ==> مهديار دلكش |