آناندا ! خود نور خویشتن باش. (آخرین جمله ی بودا خطاب به شاگردش که می گفت با رفتنت جهان خاموش می شود)
 

 

+ پنجشنبه 1393/08/08 ==> مهديار دلكش |
 

 

   دوستش داشتم. و طوری بود که می توانستم این حسم را با او در میان بگذارم. برای من که صدها آدم ناامن را تجربه کرده بودم، چنین امنیتی باورنکردنی و نایاب بود. یک آدم چقدر باید کامل باشد، که رفتارش با تو، قبل و بعد از "دوستت دارم"، به یک اندازه روان و نرم و آرامش بخش باشد ؟ او پایه های شخصیتی اش را طوری بنا کرده بود، که نیازی به دروغ گفتن و پنهان کردن نباشد. و آن قدر شیوه ی قدرتمندی را برای زندگی کردن انتخاب کرده بود، که تو هم ناخواسته و خواسته، به شیوه اش تشویق می شدی. خصوصیات یک پیامبر را داشت اما حواسش نبود. آن قدر محو دنیای خودش بود، که متوجه قدرت عجیب و تغییرآفرین و انرژی بخشش نبود. یا شاید هم بود و نمی خواست ادعایش را داشته باشد. و همین زیباترش می کرد.

   همیشه صبحانه و ناهار را بیرون کلبه می خوردیم. کیت عاشق هوای آزاد بود. و تا می شد دوست داشت لحظه هایمان بدون چهارچوب و سقف بگذرند. آفتاب کم زوری، میز و صندلی ها را در آغوش گرفته بود و کم کم از خواب بیدارشان می کرد. من و کیت هم وسایل صبحانه را روی میز می چیدیم. هر وقت که حواسش نبود، دزدکی تماشایش می کردم. آه که تماشای چهره ی بی حواسش چه لذتی داشت. وقتی که گرمای نگاهش سمت دیگری بود، و من می توانستم با خیال راحت و تمرکز بیشتری نگاهش کنم.

   خورشید بازی اش گرفته بود و انگار داشت با من و کیت قایم باشک بازی می کرد. مدام پشت ابر می رفت و بیرون می آمد. کیت همان طور که دودستی لیوان قهوه اش را گرفته بود، به افق خیره مانده بود. و مشغول تماشا بود. دوست نداشتم که من هم به افق خیره شوم. چون در حال تماشای بهترین منظره ی دنیا بودم. انگار خورشید هم طاقت نیاورد و او هم برای تماشای کیت، دست از بازی برداشت. منظره آن قدر رویایی شده بود، که سخت می شد باورش کرد. هماهنگی نور و رنگ در اوج بود. موهای روشن کیت، فقط این نور را کم داشت. گل های سارافنش زیر نور، طراوت عجیبی پیدا کرده بودند. می شد بویشان را شنفت. اما نه؛ همه ی من چشم شده بود و فقط دوست داشتم که آن لحظه ها را تماشا کنم. شک ندارم اگر آدم ها هم، پیامبرشان را زیر نور آفتاب می دیدند، حتما به او ایمان می آوردند. یا اگر به تعداد پیامبران مرد، پیامبر زن هم داشتیم، دنیا جای آرام تر و زیباتری می شد. یا اصلا تمام پیامبران، زن می بودند. تنها کاری هم که می کردند این بود که مردم را دور خانه شان جمع می کردند و خودشان پشت میز می نشستند و با سارافن گلدارشان، دودستی لیوان قهوه را می گرفتند و زیر نورخورشید به افق خیره می شدند. آیا آن وقت می شد به آفریننده ی این ها ایمان نیاورد و گفت که تمام این هارمونی ها با بیگ بنگ به وجود آمده اند ؟ یا یک بت سنگی این ها را آفریده ؟

 

یک. رمانی با محوریت من و کیت داره نوشته میشه و این یه قسمت کوتاهی از اون رمان ه. برای اونایی که سراغ کیت رو می گرفتن.

 

+ دوشنبه 1393/08/05 ==> مهديار دلكش |
 

 

گاهی می نشینم روی تخت

از هر دفتر شعرم

دو برگ را دورم می چینم

و پارو می زنم به سمت اقیانوس

هزار سال زنده می مانم

گاه نامت را می برم

خانه گلستان می شود

گاهی روی زمین می اندازم دفترم را

آغوش بزرگی شده

کتاب های کتابخانه را

در آغوش می کشد

گاه برای مورچه های مرده ی زیر تخت

از تو می گویم

زنده می شوند

به راهشان ادامه می دهند

گاهی شعرهایم را دکلمه می کنم

گنجشک ها و درخت ها

پشت پنجره جمع می شوند

و سوسک ها و مورچه ها

سرجایشان میخکوب

به راستی دیگر چه کار باید کرد

تا پیامبر خطابت کنند ؟

روی تختم نشسته ام

به لبخندت فکر می کنم

بعید نیست تا لحظاتی دیگر

به قالیچه ای پرنده تبدیل شود

 

 

 

یک. این نکته را بیاموز که بتوانی چیزها را رها کنی. وقتی از چیزی لذت نمی بری، لازم نیست تا همواره آن را در کنار خویش ببینی. (مووجی)

دو. همایون شجریان - ز گریه مردم چشمم در خون است

 

+ پنجشنبه 1393/08/01 ==> مهديار دلكش |
 

 

+ سه شنبه 1393/07/29 ==> مهديار دلكش |
 

 

گنجشک زخمی میان اتوبان

فقط می تواند دیرتر بمیرد

مرگ مدام از دو سمتم عبور می کند

و من نگاه می کنم به آسمان

پرنده ها چه لذتی می برند

چشمم می افتد به بال هایم

و خونی که هنوز هم ...

با گارد ریل ها

از عشق می گویم

از آسمان

و روزهایی که شک دارم واقعی بودند

آن ها فقط نگاهم می کنند

من عادت ندارم به آهن

به خون

و مرگ مدام از دو سمتم عبور می کند

 

 

 

یک. دليل فراوانی بدبختی اين است كه فقط عده ی بسيار اندكی از انسان ها عاشق هستند. همه می خواهند عاشق باشند. همه می خواهند معشوق باشند. اما هيچ كس هنر عشق ورزيدن را نمی آموزد. تو فقط با نيرويی نهان به دنيا می آيی اما اين نيروی نهان بايد آشكار شود. بايد واقعيت پيدا كند. و نخستين شرط آن هشيار تر شدن است. مردم نا آگاه اند از اين رو خواهان عشق اند. مردم خواهان عشق اند اما از آنجا که ناآگاه اند، ‌هركاری انجام می دهند در خلاف عشق است. آنان عشق را نابود می سازند و آن گاه بدبخت می شوند. سپس سرنوشت و خدا را مقصر می دانند. همه چيز را مقصر می دانند مگر خودشان را. انسان آگاه هميشه خودش را مقصر می داند، زيرا از اين حقيقت آگاه است كه آرزوها و اعمالش در نقطه ی مقابل يكديگر قرار دارند و با يكديگر در تضادند. شرط اساسی آگاه بودن است. هنر آگاهی است كه به هنر عشق ورزيدن و شاد بودن تبديل می شود. اين همه ی دين است. (اوشو)

دو. گروه کامکارها - گفتمش بیا

 

+ جمعه 1393/07/25 ==> مهديار دلكش |
 

 

 

   دوست ندارم بگویم فیلم خوبی ست. می خواهم بگویم، فیلم لعنتی ای ست. لعنتی یعنی چه؟ یعنی تو را با خود همراه می کند و کاری می کند که تو ضعف هایش را نبینی. و اگر هم دیدی، دوستش داشته باشی. عاشقت می کند. دست می کند توی وجودت و نقطه هایی را که تا به حال لمس نشده اند، لمس می کند. تو را به وجد می آورد. توی نوعی را. من را آورد. چون فیلم نزدیکی بود. من در هوای این فیلم نفس ها کشیده بودم؛ بی آن که دانسته باشمش.. وقتی به وجد می آیم، خنده ام می گیرد و فحش رقیقی می دهم. و چند بار در این فیلم به وجد آمدم.

   چیزی که همیشه در عاشقانه ها برایم مهم است، این ست که سطحی نباشد. مکث کند و بعد بگوید. اولین جمله ای که به ذهنش می آید را نگوید. صبر کند. و اگر جمله ی بهتر و نوتری به ذهنش نیامد، سکوت کند. آدم ها و فیلم های این مدلی را دوست تر دارم و همیشه دوست داشته ام این طور باشم. این فیلم هم در همان شروع می گوید که با یک داستان سانتی مانتال مواجه نیستیم. این فیلم، عاشقانه ای ست که تو را به فکر کردن هم وا می دارد. تو را به لایه ی بعدی می برد. و از این حیث، فیلم دوست داشتنی و قابل احترامی ست.

   فیلم، به "درد"، اصالت می دهد. و آن را می پذیرد. مثل زندگی. مثل مرگ. همه چیز سر جای خودش قرار گرفته و به اندازه ی سهمش، به آن توجه می شود. همان طور در مورد زندگی حرف می زنند، که درباره ی مرگ. از زندگی و با هم بودن، لذت می برند و درباره ی بعد از مرگشان با هم حرف می زنند؛ بی آن که ناراحت شوند و یا آن را دور بدانند. آگوستوس با مرگ بازی می کند و آن را استعاره از سیگاری گرفته، که روی لب هایش می گذارد (تا همیشه نزدیکش باشد) اما هیچ وقت آن را روشن نمی کند (اجازه ی قدرت نمایی و کم کردن عمرش را به او نمی دهد.) آن ها شکوه درد و رنج و مرگ را تجربه و احساس کرده اند و در اوج آن، به شوخ طبعی و دیوانگی و عشقی مطبوع رسیده اند.

   این فیلم، اوج های زیادی دارد. و با خیلی از سکانس ها و دیالوگ هایش می شود به زندگی نزدیک تر شد. مثلا آن جایی که آگوستوس از آرزویش برای فراموش نشدن در ذهن مردمان آینده می گوید و هیزل در جوابش می گوید که روزی جهان تمام خواهد شد و دیگر کسی نیست که بخواهد کسی را به خاطر آورد؛ پس بهتر است زندگی کرد و لذت برد و در ذهن عده ی کمتری ماند اما با عمق بیشتر. یا آن جایی که هیزل و پدر و مادرش رو به روی دکترها نشسته اند و دکترها می گویند که رفتن هیزل به آمستردام، برایش خطرناک خواهد بود. و هیزل که به رفتن اصرار می کند و می خواهد از این فرصتی که ممکن ست دیگر نصیبش نشود، استفاده کند. (کاش همه سرطان داشتیم و این باعث می شد تا لحظه ها را بیشتر ببینیم و قدر بدانیم و زندگی کنیم.) جای دیگر فیلم، آگوستوس به هیزل می گوید: تو آنقدر مشغول خودت بودن هستی که اصلا نمی دانی چه آدم بی همتایی هستی. بالا رفتن هیزل از آن ساختمان بدون آسانسور، دقیقا همان کاری ست که او با زندگی اش می کند. می خواهد و انجامش می دهد. و پاداشش، بوسه ای ست که تشویق کردن هم دارد. یا آنجایی که هیزل می گوید یک دردم را نگه داشتم برای روز سخت مبادا. و این که باید آرزوها و دردها را نگه داشت برای روز مبادا و عجله نکرد. و آخر فیلم که آگوستوس می گوید در این دنیا نمی توانی انتخاب کنی که آسیب نبینی؛ اما این حق انتخاب را داری که به چه کسی اجازه بدهی به تو آسیب بزند.

   اما در این فیلم، چیزهایی وجود دارد که آدم را به ورطه ی "ای کاش" گویی می اندازد. مثلا موسسه ی برآورده کردن آرزوها. مثلا پدر و مادرهایی که فهمیده هستند و بینشی دوست داشتنی نسبت به انسان و رابطه دارند. مثلا آدم هایی که وقتی می خندند فقط می خندند و وقتی گریه می کنند فقط گریه می کنند. و تو خیالت راحت است و می توانی اعتماد کنی و نترسی و خودت باشی. اوج فیلم ؟ همان جایی که قبل از عشقبازی، آگوستوس به هیزل می گوید: پایم از زانو به پایین کوچک می شود. (آمادگی داشته باش که پایم مصنوعی ست) و هیزل با لبخند می گوید: با خودت کنار بیا گاس.

 

+ دوشنبه 1393/07/21 ==> مهديار دلكش |
 

  

+ شنبه 1393/07/19 ==> مهديار دلكش |
 

 

شیشه ی سانتافه و وانت

به یک اندازه زیبا نشانم می دهند

آینه ی کوچک دستی

آینه ی قدی

دریا

چاله ی کوچک میان کوچه ...

زندگی می کنم

و دل خوش کرده ام به نورها و شیشه ها

به فیلم هایی که پرده ی چشم نوزادان پخش می کند

به چشم های معشوقه ام

که زیباتر نشانم می دهند

به جویبارهایی در بدنش

که عجیب تماشایی اند

حواسم به زندگی هست

و همیشه از خودم می پرسم

آیا ماهی ها

می دانند که در آب زندگی می کنند ؟

 

 

 

یک. خواندن شعر های شیرین و دلپذیر تو احساس گیاهی را به من می دهد که به سوی نور می روید و تاریکی های خود را از یاد می برم ..از شادی تو دلشادم .. زندگی در برابر تو تنها می تواند مهربان و نیک باشد چون تو در برابر زندگی بسیار مهربان و نیک بوده ای ..تو بسیار بیش تر از آن را که می توانم بگویم می شنوی. تو آگاهی را می شنوی. تو همراه با من به جایی می روی که واژه های من نمی توانند تو را ببرند. (جبران خلیل جبران - عاشقانه های یک پیامبر)

دو. ای که بوی باران (بی کلام)

 

+ پنجشنبه 1393/07/17 ==> مهديار دلكش |
 

 

بارور نه

ابرها را عاشق کنید

و بعد بنشینید به تماشای عشقبازی شان

دنیا را آب خواهد برد

 

 

یک. برادرم / با دیوانه ای که تو هستی / از کوه که بالا می روی / شال کمرت را ببند / می ترسم ناگهان احساس کنی که پرنده ای (غلامرضا بروسان)

دو. محمدرضا شجریان - به تیغم گر زنی

 

+ یکشنبه 1393/07/13 ==> مهديار دلكش |
 

 

+ پنجشنبه 1393/07/10 ==> مهديار دلكش |