X
تبلیغات
سو سو
آناندا ! خود نور خویشتن باش. (آخرین جمله ی بودا خطاب به شاگردش که می گفت با رفتنت جهان خاموش می شود)

                                              (تا هشت اردی بهشت، این پست ثابت است)

   بیاید یه حرکت هیجان انگیز انجام بدیم همگی. روز دوشنبه هشتم اردی بهشت، برای مامانامون یه شاخه گل بخریم؛ همراه با یه یادداشت کوتاه و یکی دو خطی؛ حرفی که تا حالا نتونستیم بهش بگیم. ترجیحا بالای یادداشت هم یکی دو بیت از شعرای سعدی بنویسیم.

  مامانا غمگینن ولی به روی خودشون نمیارن. مامانا رو یاد روزای خوب گل هدیه گرفتنشون بندازیم. یه کاری کنیم که روحشون بخنده. این که روز مادر توی تقویم (31 فروردین) یا روز تولدشون رو جشن بگیریم، هیجان انگیز نیست. شاید انتظارش رو داشته باشن. ولی اگه یه روز معمولی وسط هفته، بهشون هدیه بدیم خیلی خوشحالشون می کنه.

   هر کی موافق این حرکت ه و دوست داره هشت اردی بهشت، مامانای بیشتری خوشحال بشن، این پست یا این خبر رو انتشار بده. منم توی فیس بوک ایونتش می کنم که اگه خدا بخواد یه حرکت بزرگی انجام بشه. رسانه شمایید.


+ جمعه 1393/01/22 ==> مهديار دلكش |



حکومت ها به کوتاهی نشستن پشه ها

می آیند و می روند

مردم اما می مانند

خون ها در حافظه ی خیابان ها

میدان ها می مانند

و شبیه پیرمردهایی که چند حکومت را دیده اند

به نام های جدیدشان پوزخند می زنند

به پلاکاردها

به مرگ بر ها

به درود بر ها

برای کاج ها

خنده دار ست

رفت و آمد فصل ها

میدان ها

عمر حکومت ها را بهتر از هر کسی می دانند

می دانند برای نشان دادن روز

نیازی به قاب کردن عکس خورشید نیست

که روز

با زور

آمدنی نیست

خیابان ها

صدای شکم خالی گداها را

بلندتر از صدای اذان می شنوند

و جایی که باتوم خورده اند را

هرگز فراموش نمی کنند

کاج ها هر روز دعا می کنند

روزی برسد

که میدان ها

هیچ مجسمه ای را در خود نبینند

و آزادی

تنها یک معنا داشته باشد




یک. تو نمی میری / هم چون پرچمی که سربازهای بسیاری / در آن شلیک کرده باشند / هر شب به هنگام باد / ماه را از خود عبور می دهی / در تو سر گوزنی را دیدم / که هنوز / شاخ هایش به سمت کوهستان / کج بود / چشمه ای / که پرندگان بسیاری را شیر می داد / چطور می تواند مرگ / از تو / تنها گودالی را پر کند ؟ (غلامرضا بروسان)

دو. سپیده وحیدی - یکی بود که می خوند

http://www.mediafire.com/download/nkab4bohcckn071/sepideh+vahidi+-+yeki+bud+ke+mikhund.MP4

+ جمعه 1393/01/29 ==> مهديار دلكش |



دوستت دارم که باران این طور

گونه هایم را خیس می کند

دوست دارم آن قدر زیر باران بمانم

که دیگر از خیس شدن نترسم

ماندن در فاجعه

آن را زیبا می کند

دیگر چه چیزی برای پروانه

می تواند ترسناک تر از پیله باشد ؟

نیلوفر

زیبایی اش را مدیون مرداب ست

زیباترین راز کشف دنیا همین ست:

خواستن

ماندن

و نترسیدن




یک. نوع به خصوصی از شجاعت هست که منشا آن، همان منشا خوش قلبی ست. منظورم این ست که انسان خوش قلب به همان اندازه که از وجود خود آگاه ست، می داند که در دیگر افراد هم وجود دارد. من اغلب نشان داده ام که این احساس چگونه به خوش قلبی منجر می شود. این احساس موجب شجاعت نیز می شود. صرفا به این علت که شخصی که دارای این احساس ست، چندان نگران هستی شخص خود نیست. و تقریبا همیشه در قالب هستی عام همه ی مخلوقات به سر می برد. بنابر این چندان در بند زندگی شخص خود و تعلقات آن نیست. این به هیچ وجه تنها راه رسیدن به شجاعت نیست اما شریف ترین نوع آن است. (آرتور شوپنهاور - در باب طبیعت انسان)

دو. محسن نامجو - طلوع من

http://www.mediafire.com/download/4zqe871b3kx5w1e/Mohsen+namjoo+Toloo.MP4

 

+ سه شنبه 1393/01/26 ==> مهديار دلكش |





+ شنبه 1393/01/23 ==> مهديار دلكش |

یک. اگه بعد از گفتن "دوستت دارم" منتظر جواب بودی، بدون هنوز دوستش نداری.

دو. اگه این دوستان از مادر قهر کرده، دارن موسیقی ارائه میدن، پس علیزاده و کلهر دارن چیکار می کنن دقیقا ؟! هروخ از این دو موجود کار گوش میدم، یادم میره داشتم چیکار می کردم؛ چیکار می خواستم بکنم ؟ ؛ اینجا کجاست ؟ ؛ تو کی ای ؟ ؛ چرا آخه ؟! نکن ایطور با من.

سه. یادم ه یه بار با موسیقی علیزاده به گفت و گو رسیدم. داشت می گف رفت؛ تنها رفت. من گفتم بمیرم کجا؟ گف اونشو نفهمیدم. فقط فهمیدم رفت. گفتم غصه نخور خب شاید بیاد. گف نه نگاهم نکرد و رفت. رفت که رفت. بعد بغلش کردم اونم فقط می گف خوش باشه هرجا که هست. به چنین مقام عارفانه ای رسید آهنگ در انتها.

چاهار. عاشق دنیام که همه چیش برعکس ه. چیزیو بخوای با لگد پرتت می کنه. چیزیو نخوای از در و دیوار پرت می کنه توی صورتت. می کنه توی حلقت. رگباری.

پنج. دوتا نقطه ضعف دارم که نمی تونم برطرفشون کنم هیچ جوره. یکی در برابر آدمای متواضع و یکیم در برابر سارافن گلدار. سارافن گلدار که هیچی. بحث نداریم اصن در موردش. اما آدمای متواضع؛ خیلی دوسشون دارم. کم میارم جلوشون. مخصوصا اگه آدم قابلی باشن. قواعد عوض میشه در موردشون.

شیش. همیشه فک می کنم یه دوربین باهام ه. داره منو می بینه. اینکه کی پشتش ه مهم نیس. فکر نکردم بهش. شاید روحم ه. خودم ه. حالا هرکی. مهم این ه که هرچی میشه بهش نیگا می کنم. بیشتر در شرایط "من دیگه حرفی ندارم". بضی وقتام اسپایدر کم میشه میره توی آسمون. خودمم میرم پشتش، آدمای توی خیابون رو از توش می بینم. خیلی کیف میده. هیجان انگیزه. امتحان کنین.

هفت. گفتم هیجان. اونایی که از نزدیک می شناسن منو می دونن که عاشق هیجانم. هیجانی که همراه با دیوونگی ه. مثلا ؟ مثلا با یه آدم خیلی جدی شوخی کنم و اونو از "قالب"ش در بیارم. یه بار به یه استاد خیلی جدی گفتم پیرهنتون خیلی قشنگ ه. بچه ها همه ترسیدن برگشتن نگام کردن. استاد یه کم مکث کرد بعد لبخند زد و تشکر کرد. عاشق خارج کردن چیزها از قالب ثابت و بی شعورشم. توی یکی از شعرام نوشتم که حتی دوس دارم شکل ابرارو به هم بریزم. این علاوه بر شعر، واقعیت هم هست. ایجاد هیجان، شجاعت می خواد. به هم ریختن شکل ثابت چیزا، شجاعت می خواد. زندگی بی هیجان، سیاه و سفیده. طرحی نو دراندازیم هی. هین سخن تازه بگوییم تا دو جهان تازه شود هی.

+ پنجشنبه 1393/01/21 ==> مهديار دلكش |

به ترانه و پاکی کودکانه اش


زیبا !

طوری نگاه می کنی

که انگار می خواهی تمام شهر را شاعر کنی

همین مانده خورشید به حرف بیاید

دلیل دلگرمی اش را اعتراف کند

همین مانده باد بپیچد لای موهایت

شهر را باد ببرد

زمین برای دیدنت

پیراهن سبزش را به تن کرده

آسمان سپیدآبی

دوست دارم بدانم خدا برای دیدنت چه می پوشد

شاید پیراهن یک پروانه را

تا بتواند لحظه ای روی گل سرت بنشیند

تا دوباره از عطر تنت مست شود



یک. تو توانستی چیزی را که در ژرفای دلم داشتم، احساسی را که به ندرت با دیگری شریک می شدم، بیرون بکشی. فکر می کنم هرگز واژه های عاشقانه ای که گفته ام یا واژه های بسیاری که جرات نکرده ام بر زبان بیاورم، باور نکرده باشی. شیوه ی عشق ورزیدن من به تو این گونه پیچیده است. (جبران خلیل جبران - عاشقانه های یک پیامبر)

دو. هانی نیرو - شکوفه

http://www.mediafire.com/download/vfjvnusbym5qokx/hani+nroo+-+shokofeh.mp3


+ سه شنبه 1393/01/19 ==> مهديار دلكش |




+ جمعه 1393/01/15 ==> مهديار دلكش |


   همه تجربه ش می کنن. دیگه خیلی دیر بشه اون لحظه ی آخر؛ ولی اتفاق میفته. به شکل کاملا یک دو سه ای. یعنی مثلا وسط یه مهمونی شلوغ نشستی، یدفه حس می کنی تنهایی. یا مثلا توی یه تاکسی و در حال تماشای بیرون. نه از این تنهاییای تینیجری ها. نه. تنهایی ناشی از ضعف و نیاز به بودن یه نفر هم نه. یه جور تنهایی فلسفی. انگار یدفه جی پی اس طرف روشن میشه و وضعیتش رو توی دنیا متوجه میشه. یدفه آدم به خودش میاد می بینه خودش ه و خودش و یه دنیایی که باید با قواعدش کنار بیاد یه جوری. می بینه نزدیک ترین آدماشم، با خودشونن. قواعدش برای دنیا مهم نیست. یه شوک بزرگ. یه چرخ دنده رو تصور کن که توی یه دستگاه بزرگ داره می چرخه؛ برای دستگاه مهم نیست که چی توی دل چرخ دنده می گذره. چرخ دنده تا بچرخه و بچرخون ه محترم ه. وگرنه میندازنش دور.

   خب. دو دسته آدم داریم بعد از مواجهه با تنهایی فلسفی. اکثریت میگن راه آسون تر رو بریم. خودمون رو بزنیم به فراموشی. به خوشی. بیا لذت ببریم. دور خودمون رو شلوغ کنیم. بهش فکر نکنیم. من با این دسته کاری ندارم. تا می تونمم فاصله می گیرم از این تیپ آدما. چون چیزی نمی تونن بهم اضافه کنن. از رازی آگاه نیستن این آدما. نمی تونن کشف کنن چیزی رو. اونا خودشون رو می سپارن به دستگاه و می چرخن با روزگار.

   اما دسته ی دوم. اینا آدمای شریفین. چون سختی رو انتخاب کردن تا بتونن ساز خودشون رو بزنن. راه خودشون رو برن و کشف کنن. این آدما درد می کشن ولی آخ نمیگن. کم حرفن. مثل علی توی "چیزهایی هست که نمی دانی". خیلی وقتا ترجیح میدن گوش بدن. ولی وقتی حرف می زنن، میشه ازشون یاد گرفت. آرومن. به اطمینان قلبی رسیدن. درویش مسلکن. آرزویی ندارن. کمترین وابستگی رو با دنیا و متعلقاتش دارن. اینا تنهایی رو انتخاب می کنن و باهاش دوست میشن. و از آدما توقعی ندارن دیگه؛ مقام حیرت. مرگ، حقیر میشه. خیلی چیزای مهم برای دیگران، بی اهمیت میشه. و برعکس.

   پدرم سهراب، عارف بود. عارف ه. هنوزم هست. راه خودش رو رفت. هنوزم در سفره. رفت و موند. همه جایی شد. همیشگی شد. توی شعر بهترین نیست ولی چون خودش بود، موند. خودش جلوتر از شعرش ه. همیشه میگم که خودش رو بیشتر از شعرش دوس دارم. لاولی ه. فنتستیک ه. یونیک ه. یه فیلم یه دقیقه ای دارم ازش که توی حیاط خونه شون دست به سینه راه میره و به درختا نگاه می کنه. بعد من هی اینو میبینم هی قلبم می خنده. هیجانی میشم. چون می دونم که می فهمه راه رفتن رو. می فهمه که داره راه میره اون لحظه. می فهمه که روبه روش درخت ه و نه یه چیزی که تنه ش محکم ه و شاخه و برگ داره. می دونم که به سلولای درخت داره فکر می کنه. به آبی که داره از ساقه بالا میره. پدرم همه چیز رو با قبل و بعدش می دید و می فهمید. یه فهم اصیل و عمیق.

   بمیرم واسه اون ماهی که داره خلاف جهت رودخونه شنا می کنه و از بقیه ی ماهیا متلک می شنوه که "کجا میری دیوونه؟" "کدوم عاقلی این کارو می کنه؟!" "راهت اشتباهه". بمیرم واسه دلت ماهی کوچولوی تنهای رودخونه. فدا بشم تورو. طاقت بیار.


+ سه شنبه 1393/01/12 ==> مهديار دلكش |



دوستت دارم

و این موضوعی نیست

که به تو مربوط باشد

درخت اگر عاشق پرنده ای مهاجر شده باشد

چه کار می تواند بکند

به جز بی قراری ؟

درخت هایی هستند

که برای جا نماندن از کوچ پرنده ها

ریشه از خاک گرفته اند

دوستت دارم

چون در هوایت

شاخه هایم بال شدند



یک. کسانی که دوستشان داری و کسانی که از آن ها متنفری، همگی جلوه های خداوند هستند. همین جمله ی کوتاه می تواند تمام زندگی ات را دگرگون سازد. لحظه ای که فرد دریابد همه چیز یکی ست، عشق به خودی خود طلوع می کند و این یعنی عرفان. (اوشو)

دو. فریبرز لاچینی - عاشقم من (بی کلام)

+ شنبه 1393/01/09 ==> مهديار دلكش |


+ سه شنبه 1393/01/05 ==> مهديار دلكش |