آناندا ! خود نور خویشتن باش. (آخرین جمله ی بودا خطاب به شاگردش که می گفت با رفتنت جهان خاموش می شود)
 

 

   آن روز، مهدیار غمگین بود؛ و هیچ کس مثل من نمی توانست این را بفهمد. جمله هایش کوتاه شده بودند و توی چشم هایم خیره نمی ماند. همیشه حس می کردم حتی توی بهترین لحظه هایمان، بغضی دارد که اجازه نمی دهد، خنده هایش کامل شوند. حزنی داشت که اذیتم نمی کرد؛ کنجکاوم می کرد. برای کار هیجان انگیز آن روز، تصمیم گرفته بودیم که روی لبه ی تراس بنشینیم و آسمان را تماشا کنیم.

- فکر می کنی توی ذهنشان چه می گذرد ؟

+ ذهنشان خالی ست.

- چرا خالی ؟ مگر می شود پرنده باشی و ذهنت خالی باشد ؟

+ موقع پرواز، همه چیز را فراموش می کنند.

- و همین سبک ترشان می کند ؟ و چشم های ما را خیره ؟

+ دقیقا.

- مهدیار طوری از پرنده ها می گویی که انگار سال ها پرنده بوده ای. خیلی به پرنده ها نزدیکی.

+ ...

- مهدیار بعضی وقت ها دوست دارم کتکت بزنم.

+ هر چقدر دوست داری بزن.

- نه. اگر بزنم هم دلم خنک نمی شود.

+ پس چطور دلت خنک می شود ؟

- مهدیار تو خیلی نزدیکی. حست می کنم.

+ تو هم مثل آسمان به من نزدیکی کیت.

 

+ دوشنبه 1393/11/20 ==> مهديار دلكش |
 

 

پرنده ها عادت نمی کنند

پرواز می کنند

هر درخت را

چون مادرشان دوست می دارند

و حرف های هر شاخه را خوب می شنوند

ما از شوق پرنده ها چیزی نمی دانیم

نمی دانیم که آواز پرنده ها

پاسخ درختان است

و چرا موسم کوچ

باد، وزیدن می گیرد

 

 

 

یک. زیباترین ملکه ی جهان نبودم / که آه بکشم / و سربازهای تکه تکه شده بلند شوند / سرزمین تکه تکه شده ام را / پس بیاورند / من بی حواس بودم / مثل دختری / که بدون پیراهن در خیابان راه می رود / مثل بادی که می وزد / و گلدان ها را از روی طاقچه می اندازد / من دهانی نداشتم / که آب بنوشم / و کلمه های گرگرفته را / در حنجره ام / خاموش کنم / عاشق بودم / خیال کردم / با هر پرنده ای که کنار پنجره می نشیند / می خواهی چیزی بگویی (فرناز خان احمدی)

دو. elton john - sacrifice

 

+ جمعه 1393/11/17 ==> مهديار دلكش |
 

 

+ سه شنبه 1393/11/14 ==> مهديار دلكش |
 

 

   هیچ وقت نتوانسته ام آدم هایی را که به کائنات، به چشم یک موضوع حل شده نگاه می کنند، درک کنم. آدم هایی که سال ها زندگی می کنند، بی آن که برایشان سوالاتی راجع به آمدن، زیستن، رفتن، خدا و ... پیش بیاید. و به نوشته های کتاب درسی یا عقاید پدر و مادرشان اکتفا می کنند. و خیال می کنند که جز آن نیست و نمی تواند هم باشد. تعدادشان هم کم نیست و محدود به طیف فکری خاصی هم نیست. بسیار دیده ام آدم هایی را که به لحاظ عملی، طوری زندگی می کنند که انگار خدایی نیست ولی در پس ذهنشان همان حرف های کتاب درسی است. از همان هایی می گویم که روزهای محرم و شب های قدر، ناگهان دچار تحول و دوگانگی می شوند.

   آدم ها دنبال آرامش اند و نه دنبال حقیقت. و راسل چه خوب گفته است که هیچ چیزی مثل نادانی، امنیت و آرامش نمی دهد. اکثر آدم ها تفکری را انتخاب می کنند که به آن ها آرامش بدهد. بسیار توجیه می کنند و به چیزهایی معتقدند و عمل می کنند که مشابه همان ها در مسلک و آیین دیگری، برایشان خنده دار و ناپذیرفتنی ست.

   تفکرات زیادی انتزاعی را دوست ندارم. خیلی کم اند موضوعاتی که فراعقلی باشند. در برابر خیلی از موضوعات باید چرا آورد و به چالششان کشید. مخصوصا آن هایی را که از شدت قابل دفاع نبودن برچسب "مقدس" خورده اند.

   موضوع دیگر این است که چرا ما از دردها ناله می کنیم ؟ چرا فکر می کنیم که آمده ایم تا لذت ببریم ؟ پیامبر در قرآن گفته که اولا انسان، ضعیف و دوما در رنج آفریده شده است. خیلی از بزرگان و فیلسوفان هم همین نظر را دارند. با آگاهی و درنظر گرفتن این پیش فرض، حالا این ما هستیم که باید بهترین استراتژی را در برابر زندگی اتخاذ کنیم. متداول ترین روش این است که منفعلانه و ضعیفانه بنشینیم تا دردها و شادی ها بیایند و خودشان هم بروند؛ بی آن که در آن ها عمیق شویم. اما دو روش دیگر این است که یا شاد باشیم و تا می توانیم به دردها کم محلی کنیم یا این که دردها را تک تک تجربه کنیم تا در برابر آن ها واکسینه شویم و دیگر هیچ دردی نتواند روی ما اثر بگذارد و بعد به یک شادی عارفانه و مولاناوار برسیم. البته که من راه دوم و سخت تر را ترجیح می دهم.

 

+ پنجشنبه 1393/11/09 ==> مهديار دلكش |
 

 

چگونه می شود آدمی را

همیشه با یک نام صدا زد ؟

چرا همیشه باید به مادرم بگویم معصومه ؟

وقتی که در هر ثانیه

با صدها اسم

دوست داشتنی ست

دوست دارم صبح که بیدار می شوم

به او بگویم زیبا

وقتی که به آینه خیره مانده است

 

نگاهم که می کند

شیدا می شود

به گلدان ها که آب می دهد

مهربان

باید فکر کنم

باید خوب فکر کنم

وقتی که می خندد

چه اسمی می تواند شبیه او باشد ؟

 

 

یک. زیبایی تو / سینی چای را برمی گرداند / غمگینم / بی آن که کودکی به دنیا آورده باشم / غمگینم / مرا دوست داشته باش / چنان باورت می کنم / که شاخه هایت به شکستن امیدوار شوند / من دختر یک کشاورزم / آب باش و با من مهربانی کن / سرکشی نکن / قلب من از قدم های تو پیشی می گیرد / بگذار شب بیاید و خیابان را خلوت کند / تا تو را در آغوش بگیرم / تو دیواری هستی که هیچ دری از غمگینی ات کم نمی کند / همیشه چای می خوری و شعر می خوانی / صدای تو دلتنگم نمی کند / تنهایم می کند (الهام اسلامی)

دو. bastille - sleepsong

 

+ سه شنبه 1393/11/07 ==> مهديار دلكش |
 

 

+ جمعه 1393/11/03 ==> مهديار دلكش |
 

 

   من آن بت پرست های پیش از پیامبران را ترجیح می دهم. همان ها را که جاهلی می گوییم. لااقل آن قدر بزرگ فکر می کردند که انسان ها را شایسته ی پرستش نمی دانستند و یک "دیگری" را می آفریدند تا نشانه و نمادی از آن خدای بزرگشان باشد.

   بت پرست های مدرن اما به "آدم" رضایت داده اند. بت های خود را می پرستند و بت های دیگران را فرو می کوبند. سلسله ی پهلوی از این طرف؛ پیشوایان دین از آن طرف. شجریان از این طرف؛ شاهین نجفی از آن طرف. خاتمی و میرحسین از این طرف؛ رهبر ایران از آن طرف. شاملو از این طرف؛ علیرضا آذر و کامران رسول زاده آن طرف. ایکس این طرف؛ ایگرگ آن طرف. و آخر هم ندارد سر این رشته ی دراز.

   آدم را چه شده است که عقلش را به خاطر آدم دیگری که حتما کامل نیست و بعضا عیب و خطاهای واضحی هم دارد، تعطیل می کند و او را در مسند خدایی می نشاند ؟ و وای بر حال آن بت. که آسیبی که او می بیند بسیار بیشتر از بت پرستان است. ای بسا که این پرستیدن ها، آن ها را به این توهم رسانده که بت اند و بی عیب و خدا و هر کاری که می خواهند می توانند بکنند و دیگران هم حق ندارند که دم بزنند و حق، فقط در جیب آن هاست.

   ابراهیم شویم. بت هایمان را بشکنیم. دوست داشته باشیم دوست داشتنی هایمان را. و عیب هایشان را هم ببینیم. و بگوییم.

 

+ پنجشنبه 1393/11/02 ==> مهديار دلكش |
 

 

   از صفت های خدا، "غنی" را طور دیگری دوست می دارم. بی نیازی، هدفی ست که به سمتش حرکت می کنم. این که چقدر موفق باشم را نمی دانم. اما جاده ی بی نیازی، آن قدر زیباست که به مقصد رسیدنش، چندان هم مهم نیست.

   گاهی از من می پرسند که تو بودایی شده ای ؟ درویش شده ای ؟ عارف شده ای ؟ مرتاض شده ای ؟ و من به آن ها لبخند می زنم. من حق جو شده ام و به دنبال ندای درونی ام می روم. به دنبال هر چیزی که مرا پرنده تر کند. و بندهای جهالت و اسیری را از دست و پاهایم باز کند. مثل پرنده ای که روی درختان مختلف می نشیند و از آن ها استفاده می کند. اما خود را محدود و متعصب به هیچ یک نمی داند. خواه بودا؛ خواه محمد؛ خواه مولانا؛ خواه راسل؛ خواه اوشو؛ خواه علی؛ خواه یک پرنده؛ خواه یک درخت. تو اگر هشیار باشی، پرواز یک پرنده می تواند همان کاری را با تو بکند که خواندن آیات قرآن یا کتاب های مختلف.

   من به هیچ یک از دوستانم نیازی ندارم. یاد گرفته ام که خودم از پس خودم بربیایم. تنهایی، در سخت ترین روزای عمرم، این را به من آموخته است. اگر با کسی دوست هستم، به خاطر گرامی داشتن محبت است. محبت، تنها چیزی که زیستن را ارزشمند می کند. محبت دادن و دردی را برطرف کردن، تنها هدف من از برقراری رابطه بوده است. و مدتی ست که تصمیم گرفته ام هدف دیگری هم به آن اضافه کنم و رابطه هایم را کیفی تر کنم. هدف جدیدم آموختن از دوست هایم است. برای رسیدن به هدف جدیدم باید دوست هایی داشته باشم که بتوانند به من چیزی اضافه کنند و در مرحله ی تبادل محبت، متوقف نمانیم. آدم هایی امن که از مرحله ی همسریابی و دوست پسر/دختریابی گذشته باشند و به فکر ساختن روحشان باشند؛ انسان های دغدغه مند و عمیق که کافی شاپ ها و سینماها و دوردورهایشان را رفته باشند و اهل شو آف نباشند و آن شعر مولانا را خوانده باشند که: ای بستگان تن به تماشای جان روید ... باید دوست هایی داشته باشم که مولانا را فهمیده باشند. "سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو" را درک کرده باشند. خلاصه کنم: باید دوستان پخته ای داشته باشم که سوالات اساسی درباره ی آفرینش داشته باشند و بلد باشند که با جریان رودخانه ی روزگار و زندگی نروند. کسانی که دنبال فرار از نادانی و میان مایگی باشند. دیوانگی را پاس بدارند و در عین حال فرهیخته و دانا باشند. کسانی که در مسیر جاده ی بی نیازی، هم سفرم شوند. و در عین بی نیازی به یکدیگر کمک کنیم تا مسیر بیشتری را بپیماییم.

   تصمیم گرفته ام که در روابطم سخت گیرتر شوم و دایره را تنگ تر کنم. تا در آینده به جاهای بهتری برسم. شاملو در یکی از مصاحبه هایش گفته که ای کاش می شد در هر خانه یک ساعت شنی بزرگ گذاشت و این ساعت، به تعداد ثانیه های عمر یک انسان شن می داشت و ما می دیدیم که هر دانه ی شنی که می افتد، دیگر برنمی گردد. کاش ساعت ها را دایره ای نمی ساختند، تا ما بهتر قدر زمان را می دانستیم.

 

+ شنبه 1393/10/27 ==> مهديار دلكش |
 

 

+ پنجشنبه 1393/10/25 ==> مهديار دلكش |
 

 

برای من، آدم ها دو دسته اند:

 

یک. مالکیت طلب ها؛ خودبین ها؛ در زنجیر ها؛ حتما باید یکی بیاید تا خوشبخت شوی ها.

 

  دو. دوست داشتنی ها؛ پرنده ها؛ ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد ها.

 

 

+ و البته که قلیل من الاخرین که السابقون السابقون، اولئک المقربون.

  

+ دوشنبه 1393/10/22 ==> مهديار دلكش |