آناندا ! خود نور خویشتن باش. (آخرین جمله ی بودا خطاب به شاگردش که می گفت با رفتنت جهان خاموش می شود)
 

 

 

کاری از دستم برنمی آید

می نشینم

آدمی در گوشه ای از جهان می میرد

می ایستم

گلی در گوشه ای دیگر

و حتی در خواب

آدم ها و گل ها

از رفتن دست برنمی دارند

کاری از دستانم برنمی آید

با آدمی که ماییم

چه کار می توان کرد برای دنیا ؟

وقتی در همین ثانیه ها هم

چندین موجود دیگر

جان خود را از دست می دهند ؟

 

باید آتش روشن کرد

و با شکوه تمام

برای تمام رنج ها رقصید

تنها سرخ پوستان

تلقی درستی از زندگی داشته اند

 

 

 

یک. برای رفتن از اینجا / یک پرنده چند مرتبه باید بال بزند / این درخت ها تا کجا غم انگیزند / و مرزها خود را / متعلق به کدام سمت می دانند (رضا عابدین زاده)

دو. یک پیانوی فوق العاده

 

+ شنبه 1393/09/29 ==> مهديار دلكش |
 

 

باران

برای ما

می آید

برای ابر

می رود

 

 

 

یک. رفاقت با تو / رفاقت با بادبادکی کاغذی ست / رفاقت با باد، دریا و سرگیجه / با تو هرگز حس نکرده ام / با چیزی ثابت مواجه ام / از ابری به ابر دیگر غلتیده ام /چون کودکی نقاشی شده بر سقف کلیسا (نزار قبانی)

دو. کیهان کلهر - من دوباره من اینجا تنهایم

 

+ چهارشنبه 1393/09/26 ==> مهديار دلكش |
 

 

+ جمعه 1393/09/21 ==> مهديار دلكش |
 

 

((شترمرغ

یا پرنده ای در قفس ؟

دیدن کدام دردناک تر است ؟))

روبه روی آینه از خود می پرسید

مردی که عشق را

چون بال کبوتر

باور داشت

شب ها

روی بالش های سفیدرنگ آسمان می خوابید

و هیچ گاه

پاهایش با زمین کنار نیامدند

مدام زیر لب تکرار می کرد:

((روزی که یاکریم ها

از من نترسند

یعنی درست زندگی کرده ام))

 

 

 

یک. تو گفتی پرنده ها را دوست داری / اما آنان را در قفس نگه داشتی / تو گفتی ماهی ها را دوست داری / اما تو آن ها را سرخ کردی / تو گفتی گل ها را دوست داری / و تو آن ها را چیدی / پس هنگامی که گفتی مرا دوست داری / من شروع کردم به ترسیدن (ژاک پره ور)

دو. گروه ماه بانو - ما را بس

 

+ سه شنبه 1393/09/18 ==> مهديار دلكش |
 

مورچه های توالت

خانه ی ما را

جهان تصور می کنند

و در حسرت زندگی در اتاقم

مدام خود را از محاصره ی آب نجات می دهند

من در اتاقم نشسته ام

به زندگی در ماه فکر می کنم

 

 

 

یک. تا چشم کار می کند / تو را نمی بینم / از نشان هایی که داده اند / باید همین دور و برها باشی / زیر همین گوشه از آسمان / که می تواند فیروزه ای باشد / جایی در رنگ های خلوت این شهر / در عطر سنگین همین ماه / که شب بوها را / گیج کرده است / پشت یکی از همین پنجره ها / که مرا در خیابان های در به در این شهر تکثیر می کند / تا به اینجا / تمام نشانی ها / درست از آب در آمده است / آسمان / ماه / شب بوهای گیج / میز صبحانه ای در آفتاب نیم روز / فنجان خالی قهوه / ماتیک خوش رنگی / بر فیلتر سیگاری نیم سوخته / دستمال کاغذی ای که بوی دست های تو را می دهد / و سایه ی خنکی که مرغابیان / به خرده نانی که تو بر ان پاشیده ای تک می زنند / می بینی که راه را / اشتباه نیامده ام / آن قدر نزدیک شده ام / که شبیه تو را دیگر / به ندرت می بینم / اما تا چشم کار می کند / تو را نمی بینم / تو را ندیده ام / تو را ... (عباس صفاری)

دو. همایون شجریان - با ستاره ها

 

+ چهارشنبه 1393/09/12 ==> مهديار دلكش |
 

 

+ شنبه 1393/09/08 ==> مهديار دلكش |
 

 

پاییزهایی هم بود

که عاشقان شهر

در میدان مین قدم می زدند

و تنها یک بار می توانستند

از صدای زیرپایشان لذت ببرند

- مین ها

از شرمشان منفجر می شدند -

 

خیس شدن زیر باران گلوله

هر گلوله را چون بوسه ای پذیرفتن

و به خون خود، لبخند زدن

کار مردانی بود

که پس از آنان

باید واژه ی عشق

بایگانی می شد

 

 

 

یک. در جنگ / چیزهای زیادی قسمت می شود / مثلا / کلاه خود / قمقمه / تفنگ / مثلا / سهم من از جنگ / کشته ی پدرم بود (غلامرضا بروسان)

دو. گروه مه بانو - جان عاشق

 

+ پنجشنبه 1393/09/06 ==> مهديار دلكش |
 

 

گنجشک ها

هزاران آوا را می شنوند

تا اندکی آواز بخوانند

به چشم های زیادی خیره مانده بودم

که نتوانستم از چشمانش عبور کنم

 

زیبایی ِ یک منظره را داشت

و نامم را طوری صدا می زد

که صورت درختان

گل می انداخت

ما بهار بودیم

و می خواستیم چیزی به دنیا اضافه کنیم

 

برای آن لحظه ها

واژه نداشتم

هر چند ثانیه

دست ها را در جیب فرو می بردم

تا مطمئن شوم پرواز نمی کنم

همه چیز نزدیک بود

چون آسمان به پرنده

چون معجزه به پیامبر

می خواستیم

و می شد

 

ما بهار بودیم

و رنگ های تازه تری

به دنیا اضافه کردیم

 

 

 

یک. چه آفتابی. و آسمانی یکدست. مه ِ بامدادی پرکشید. گرمایی گوارا. و از پی روزهای بارانی چه به دل می نشیند. هوای گشتن. با "ت" در کوچه های تهران. یا سینه کش تپه های الهیه. و این ها چه گمشده و دور. انگار نقشی از کتاب ((حسین کرد)). چنین روزهایی، پدرم صندلی پارچه ای خود را به آفتاب می کشید، و خاموش می نشست. سی سال خانه نشینی، و گاه به یاری دیگران به درآمدن. و تو، ترک او گفتی. به هوای سفر. چه نیازی بود. اگر جویای گسترش اندیشه خود بودی، همان درخت حیاط خانه تو را بس بود. سال ها می شود به تماشا بنشینی. کلاغی که کنار حوض کاشی می نشست، چه درها که به روی اندیشه نمی گشود. کلام لائوتسه را خواندی و درنیافتی: ((بی که پای از در برون نهی، جهان را یکسر توانی شناخت.)) و کدر شدم. زیر بار غم. این همه راه آمدم تا چه؟ آفتاب دیار باشو به من نمی تابید چه می شد؟ نقاشی هیروشیگه را در موزه ی ملی توکیو نمی دیدم چه کم داشتم. آهنگ کاره سوسوکه را پندار نمی شنیدم، مناجات ذبیحی در سحرهای ماه رمضان مرا بس بود. لاله ای که در فیروزکوه دیده بودم جای همه ی این گل های داوودی ژاپن را می گرفت. چه نیازی که مهتاب را در باغ هی بیا ببینی. در ایوان خانه پدری ات در کاشان دیده ای و همان بس بود. یک درخت، و همه ی جنگل را دیده ای. یک پرواز، و با همه ی پرندگان آشنایی. این گل را بو کن، و همه ی گل ها را بوکرده گیر. چنین است. و آزرده مشو. به خطا از کاشان به در آمدی. آنجا هر آن چه همه جاست بود. یاری این چنین نداشتی، دوستی آن چنان تو را بود. در کوچه اش کیمونو پوشی نمی گذشت، چادر به سری که به ره می رفت. (سهراب سپهری - هنوز در سفرم)

دو. کلیپی پر از حس های خوب

 

+ جمعه 1393/08/30 ==> مهديار دلكش |
 

 

+ پنجشنبه 1393/08/29 ==> مهديار دلكش |
 

 

   بین خواننده های پاپ، انتخاب پنجم یا ششم من بود. وقتایی که فازم عاطفی بود و حوصله ی آهنگای بهتر رو نداشتم، پاشایی پلی می کردم. اما وقتی جمعه صبح توی نمایشگاه مطبوعات، فهمیدم فوت کرده، خیلی ناراحت شدم. با دیدن عکسش روی بیشتر مانیتورا و شنیدن آهنگاش، گلوم بغضی شد. من آدمم. آدم آهنی نیستم. یه کوچولو هم که به کسی تعلق خاطر داشته باشم، با دیدن مشکلش و دردش، ناراحت میشم. چه برسه به مرگش. اونم با سرطان. اونم در حالی که یک سال بیشتر از پیش بینی دکتراش، تونسته بود دووم بیاره. اونم کسی که صداش، لحظه های خوبی رو به من هدیه داده بود. پاشایی توی دو سال آخر عمرش، تا می تونست توی شهرای مختلف کنسرت گذاشت و آهنگ خوند. با قلبش زندگی کرد و لذت برد و لذت رسوند. هر چقدر هم که بخوایم استقبال عجیب و غریب مردم رو به چیزایی مثل جوگیری و مرده پرستی مردم ربط بدیم، ولی بازم نمیشه صدای احساسی و شخصیت پاشایی رو درنظر نگیریم. اکثر مردم ما احساسات رو ترجیح میدن به کیفیت موسیقی.

   کسی که خودش رو جدا از مردم بدونه و دلسوز نباشه، روشنفکر نیست. توی این روزا، یه سری افراد سعی کردن، از مرگ پاشایی، برای خاص نشون دادن خودشون استفاده کنن و مدام پاشایی و طرفداراش رو مورد تمسخر قرار دادن. یه سری هم به اونایی که ساکت بودن، اعتراض می کردن که چرا پاشایی رو دوست ندارین. ما حق داریم یه خواننده رو دوست داشته باشیم یا نداشته باشیم؛ اما حق نداریم به دیگران به خاطر سلیقه شون توهین کنیم. من بسیار ممنونم از کسایی که پاشایی رو دوست نداشتن و سکوت کردن این روزا. و به مردم حق دادن که برای خواننده ی مورد علاقه شون عزاداری کنن.

   نه خبری از ساندیس بود و نه اتوبوس های رایگان و نه اضافه کاری و نه اجبار و نه اون افراد حاضر، سرباز بودن و نه وابسته به جایی و نه برنامه ریزی قبلی انجام شده بود. مردم بودن و با قلبشون و خاطره هاشون اومده بودن. از شهرای مختلف. برای تشکر و بزرگداشت مردی که حس های خوبی بهشون داده بود. همیشه آهنگای فاخر جواب نمیدن. حال آدما همیشه یه جور نیست. احساس و عواطف، جزو ساحتای مهم انسان ه. که به اندازه ی بقیه ی ساحتا باید بهش اهمیت داده بشه.

   به همدیگه حق بدیم. با هم مهربون باشیم؛ حتی اگه سلیقه هامون و علایقمون فرق داره با هم. اگه فکر می کنیم، موسیقی بهتری وجود داره، اون رو دوستانه پیشنهادش بدیم. بقیه رو زیر پامون نذاریم که قد بلند به نظر بیایم. موسیقی و کتاب و اسامی رو توی سر همدیگه نزنیم. پاشایی نشون داد که میشه ساده و مهربون و خود بود و موند و محبوب و بزرگ شد. روحت آروم باشه مرتضی.

 

+ دوشنبه 1393/08/26 ==> مهديار دلكش |