آناندا ! خود نور خویشتن باش. (آخرین جمله ی بودا خطاب به شاگردش که می گفت با رفتنت جهان خاموش می شود)
 

 

پاییزهایی هم بود

که عاشقان شهر

در میدان مین قدم می زدند

و تنها یک بار می توانستند

از صدای زیرپایشان لذت ببرند

- مین ها

از شرمشان منفجر می شدند -

 

خیس شدن زیر باران گلوله

هر گلوله را چون بوسه ای پذیرفتن

و به خون خود، لبخند زدن

کار مردانی بود

که پس از آنان

باید واژه ی عشق

بایگانی می شد

 

 

 

یک. در جنگ / چیزهای زیادی قسمت می شود / مثلا / کلاه خود / قمقمه / تفنگ / مثلا / سهم من از جنگ / کشته ی پدرم بود (غلامرضا بروسان)

دو. گروه مه بانو - جان عاشق

 

+ پنجشنبه 1393/09/06 ==> مهديار دلكش |
 

 

گنجشک ها

هزاران آوا را می شنوند

تا اندکی آواز بخوانند

به چشم های زیادی خیره مانده بودم

که نتوانستم از چشمانش عبور کنم

 

زیبایی ِ یک منظره را داشت

و نامم را طوری صدا می زد

که صورت درختان

گل می انداخت

ما بهار بودیم

و می خواستیم چیزی به دنیا اضافه کنیم

 

برای آن لحظه ها

واژه نداشتم

هر چند ثانیه

دست ها را در جیب فرو می بردم

تا مطمئن شوم پرواز نمی کنم

همه چیز نزدیک بود

چون آسمان به پرنده

چون معجزه به پیامبر

می خواستیم

و می شد

 

ما بهار بودیم

و رنگ های تازه تری

به دنیا اضافه کردیم

 

 

 

یک. چه آفتابی. و آسمانی یکدست. مه ِ بامدادی پرکشید. گرمایی گوارا. و از پی روزهای بارانی چه به دل می نشیند. هوای گشتن. با "ت" در کوچه های تهران. یا سینه کش تپه های الهیه. و این ها چه گمشده و دور. انگار نقشی از کتاب ((حسین کرد)). چنین روزهایی، پدرم صندلی پارچه ای خود را به آفتاب می کشید، و خاموش می نشست. سی سال خانه نشینی، و گاه به یاری دیگران به درآمدن. و تو، ترک او گفتی. به هوای سفر. چه نیازی بود. اگر جویای گسترش اندیشه خود بودی، همان درخت حیاط خانه تو را بس بود. سال ها می شود به تماشا بنشینی. کلاغی که کنار حوض کاشی می نشست، چه درها که به روی اندیشه نمی گشود. کلام لائوتسه را خواندی و درنیافتی: ((بی که پای از در برون نهی، جهان را یکسر توانی شناخت.)) و کدر شدم. زیر بار غم. این همه راه آمدم تا چه؟ آفتاب دیار باشو به من نمی تابید چه می شد؟ نقاشی هیروشیگه را در موزه ی ملی توکیو نمی دیدم چه کم داشتم. آهنگ کاره سوسوکه را پندار نمی شنیدم، مناجات ذبیحی در سحرهای ماه رمضان مرا بس بود. لاله ای که در فیروزکوه دیده بودم جای همه ی این گل های داوودی ژاپن را می گرفت. چه نیازی که مهتاب را در باغ هی بیا ببینی. در ایوان خانه پدری ات در کاشان دیده ای و همان بس بود. یک درخت، و همه ی جنگل را دیده ای. یک پرواز، و با همه ی پرندگان آشنایی. این گل را بو کن، و همه ی گل ها را بوکرده گیر. چنین است. و آزرده مشو. به خطا از کاشان به در آمدی. آنجا هر آن چه همه جاست بود. یاری این چنین نداشتی، دوستی آن چنان تو را بود. در کوچه اش کیمونو پوشی نمی گذشت، چادر به سری که به ره می رفت. (سهراب سپهری - هنوز در سفرم)

دو. کلیپی پر از حس های خوب

 

+ جمعه 1393/08/30 ==> مهديار دلكش |
 

 

+ پنجشنبه 1393/08/29 ==> مهديار دلكش |
 

 

   بین خواننده های پاپ، انتخاب پنجم یا ششم من بود. وقتایی که فازم عاطفی بود و حوصله ی آهنگای بهتر رو نداشتم، پاشایی پلی می کردم. اما وقتی جمعه صبح توی نمایشگاه مطبوعات، فهمیدم فوت کرده، خیلی ناراحت شدم. با دیدن عکسش روی بیشتر مانیتورا و شنیدن آهنگاش، گلوم بغضی شد. من آدمم. آدم آهنی نیستم. یه کوچولو هم که به کسی تعلق خاطر داشته باشم، با دیدن مشکلش و دردش، ناراحت میشم. چه برسه به مرگش. اونم با سرطان. اونم در حالی که یک سال بیشتر از پیش بینی دکتراش، تونسته بود دووم بیاره. اونم کسی که صداش، لحظه های خوبی رو به من هدیه داده بود. پاشایی توی دو سال آخر عمرش، تا می تونست توی شهرای مختلف کنسرت گذاشت و آهنگ خوند. با قلبش زندگی کرد و لذت برد و لذت رسوند. هر چقدر هم که بخوایم استقبال عجیب و غریب مردم رو به چیزایی مثل جوگیری و مرده پرستی مردم ربط بدیم، ولی بازم نمیشه صدای احساسی و شخصیت پاشایی رو درنظر نگیریم. اکثر مردم ما احساسات رو ترجیح میدن به کیفیت موسیقی.

   کسی که خودش رو جدا از مردم بدونه و دلسوز نباشه، روشنفکر نیست. توی این روزا، یه سری افراد سعی کردن، از مرگ پاشایی، برای خاص نشون دادن خودشون استفاده کنن و مدام پاشایی و طرفداراش رو مورد تمسخر قرار دادن. یه سری هم به اونایی که ساکت بودن، اعتراض می کردن که چرا پاشایی رو دوست ندارین. ما حق داریم یه خواننده رو دوست داشته باشیم یا نداشته باشیم؛ اما حق نداریم به دیگران به خاطر سلیقه شون توهین کنیم. من بسیار ممنونم از کسایی که پاشایی رو دوست نداشتن و سکوت کردن این روزا. و به مردم حق دادن که برای خواننده ی مورد علاقه شون عزاداری کنن.

   نه خبری از ساندیس بود و نه اتوبوس های رایگان و نه اضافه کاری و نه اجبار و نه اون افراد حاضر، سرباز بودن و نه وابسته به جایی و نه برنامه ریزی قبلی انجام شده بود. مردم بودن و با قلبشون و خاطره هاشون اومده بودن. از شهرای مختلف. برای تشکر و بزرگداشت مردی که حس های خوبی بهشون داده بود. همیشه آهنگای فاخر جواب نمیدن. حال آدما همیشه یه جور نیست. احساس و عواطف، جزو ساحتای مهم انسان ه. که به اندازه ی بقیه ی ساحتا باید بهش اهمیت داده بشه.

   به همدیگه حق بدیم. با هم مهربون باشیم؛ حتی اگه سلیقه هامون و علایقمون فرق داره با هم. اگه فکر می کنیم، موسیقی بهتری وجود داره، اون رو دوستانه پیشنهادش بدیم. بقیه رو زیر پامون نذاریم که قد بلند به نظر بیایم. موسیقی و کتاب و اسامی رو توی سر همدیگه نزنیم. پاشایی نشون داد که میشه ساده و مهربون و خود بود و موند و محبوب و بزرگ شد. روحت آروم باشه مرتضی.

 

+ دوشنبه 1393/08/26 ==> مهديار دلكش |
 

 

آه ای بیست و پنج سالگی !

تپه ی رنج بی گنج !

تا قله چقدر مانده است ؟

ابرها برای ما نمی بارند

کودکان برای ما نمی خندند

برای خودت پرواز کن

طوری که هیچ جا وطنت نباشد

که هیچ کس زمین گیرت نکند

از شاخه ای به شاخه ای

از دردی به دردی

مبادا غم ها

در تو ته نشین شوند

طوری پرواز کن

که همیشه معنی آمدن باشی

مثل باد

نباش و زندگی ببخش

مثل آسمان

نباش و دلخوشی باش

مثل خودت

باش

برو

و بمان

بیست و پنج سالگی !

چقدر مثل دنیا

غریبه ای

 

 

 

 

 

یک. نوشتن، تقدیر سختی است. بعضی از آدم ها تقدیرشان نوشتن است. کسی که در تقدیرش است که نویسنده باشد، نمی تواند از آن فرار کند. چون در خمیره ی این آدم ها، نویسندگی سرشته شده است و این ها کسانی هستند که دست به هر کار دیگری بزنند، احساس می کنند کار بیهوده ای است. نوشتن، آدم را از محیط بیرون منفک می کند و به جهان درون می برد. (نغمه ثمینی)

دو. محمد نوری - تولدت مبارک (تقدیم به خودم)

 

+ پنجشنبه 1393/08/22 ==> مهديار دلكش |
 



 

+ چهارشنبه 1393/08/21 ==> مهديار دلكش |
 

 

   تهمینه توی وبلاگش مطلبی رو نوشته در مورد میرحسین و این که چرا با امام حسین یکیش می دونن. من به عنوان یکی از طرفدارای میرحسین باید بگم که ایشون رو با امام حسین یکی نمی دونم. نه ایشون شخصیتش شبیه امام حسین ه و نه طرف مقابلش به قساوت یزیدیان. و اصلا دنیا دیگه تقابل ظلم و حق رو به اون وضوح کربلا به خودش نخواهد دید. ولی میرحسین کاری که کرد، کاری حسینی بود. برای آزادی و عقیده اش ایستادگی کرد و مصلحت اندیشی و عافیت طلبی نکرد و در راه آزادی و انسانیت هزینه داد. بله، هزینه ش به اندازه و شدت امام حسین نبود ولی اگر هم می بود، میرحسین باز همین راه رو انتخاب می کرد. چون پیروی حقیقی امام حسین ه. و بهتر از ماها فهمیده راه امام حسین رو و اهمیت آزادی و آزادگی رو. کدوم یکی از ماها حاضره برای عقیده ش و آزادی مردم جونش رو بده یا حاضر باشه زندانی بشه براش؟ توی حرف آره؛ همه میگیم اگه امام حسین بود، ما باهاش می رفتیم و شهید می شدیم. ولی توی عمل چند نفرمون می رفتیم ؟ همین الان چند نفرمون جرات داریم نقد سیاسی بنویسیم ؟ حالا شهید شدنش و حصر شدنش بماند. پس کار بزرگی انجام شده. بگم که برای من زندانیای سیاسی به اندازه ی میرحسین محترمن. چون اونا هم به جای حرف زدن و نمایش اجرا کردن و استتوس گذاشتن و عکس پروفایل عوض کردن، عمل کردند و هزینه دادند. و پا توی راه امام حسین گذاشتند؛ یعنی عاشقانه، آزادی رو انتخاب کردند.

 

   اما جمله ای که نمی تونم از کنارش بگذرم و واقعا از تهمینه تعجب کردم به خاطر نوشتنش این بود: "میرحسین موسوی که به اندازه ی خودش خورده و برده و بعد یکهویی شده منجی ملت!" چرا کار احمدی نژاد توی مناظره ی معروف، غیراخلاقی بود ؟ به خاطر تهمت هایی که بدون سند زد و هیچ وقت هم نتونست ثابت کنه. فقط هم بحث میرحسین نیست. این یه اصل اخلاقی ه که نباید وقتی جرمی ثابت نشده (و بدون سند) به یک انسان تهمت زد. ما که مدام همه چیز و همه کس رو نقد می کنیم، حواسمون به خودمون باشه که حق الناس گردنمون نیفته. روی حرفم هم فقط با تهمینه نیست. همه مون مواظب باشیم. هزارسال نماز بخونیم و کار خوب کنیم، فایده نداره اگه به کسی بهتان بزنیم. اگه بدون سند، به آدمی تهمت بزنیم. من هم از رهبر کشور ایکس به خاطر ظلمایی که کرده و می کنه بدم میاد؛ ولی هیچ وقت بهش نمیگم دزد. بهش میگم ظالم. حالا هر چقدر هم که پشت سرش حرف باشه، باعث نمیشه من توی ذهنم بپذیرم که اون دزده. بعد سوالم این ه که میرحسین دقیقا چه چیزی رو دزدیده و خورده؟ و چی رو به کجا برده ؟ اگه می دونید بگید که من هم از اشتباهم دربیام. چرا باید به آدم آزاده ای مثل میرحسین که حتی مخالفاش هم به پاکی اقتصادیش و شخصیتیش معترفن، تهمت بزنیم ؟ آن چه برای خود نمی پسندیم، برای دیگران هم نپسندیم.

 

 

+ جمعه 1393/08/16 ==> مهديار دلكش |
 

در درختان

کاغذ می بینم

در انگور

شراب

و در تو

نماندن

ابر چقدر باید تحمل کند

تا حرف هایش شنیدنی شوند ؟

چقدر باید رفتنی باشی

که ندانی قفل های درونم

با سکوت باز می شوند

دزدی را می مانی

که با نقابی سیاه

زنگ در را به صدا درآورده ست 

 

 

 

 

 

یک. عشق تو / غم را به من آموخت / و من / روزگاری ست / به زنی محتاجم / که غمگینم کند / عشق تو به من آموخت / که از خانه بیرون بزنم / و پیاده روها را / شانه کنم / به جست و جوی چهره ی تو در باران / در چراغ خودروها / و سایه ات را دنبال کنم / حتی در صفحه ی آگهی / عشق تو / مرا آموخت / ساعت ها به تهی خیره شوم / به جست و جوی چهره ای / و صدایی / که تمام چهره ها و صداها باشد / عشق تو / به شهرهای اندوهم برد / جایی که پیش تر نرفته بودم / و نمی دانستم که اشک / همان انسان است / و انسان بی اندوه / تنها / خاطره ای است از انسان / عشق تو / مرا آموخت / که تو را دوست بدارم / در همه ی اشیا / در درختی عریان / در برگ های خشکیده / در هوای بارانی / در طوفان / در قهوه خانه ای کوچک / که هر غروب / قهوه ی تلخمان را / در آن می نوشیم / عشق تو / مرا آموخت / که به مسافرخانه های گمنام بروم / کلیساهای گمنام / و قهوه خانه های گمنام / عشق تو / مرا آموخت / که شب / غم غریبان را / چند برابر می کند / عشق تو / مرا آموخت / بی اشک بگریم (نزار قبانی)

دو. بردی از یادم (اجرای تک نفره با گیتار)

 

+ چهارشنبه 1393/08/14 ==> مهديار دلكش |
 

 

+ پنجشنبه 1393/08/08 ==> مهديار دلكش |
 

 

   دوستش داشتم. و طوری بود که می توانستم این حسم را با او در میان بگذارم. برای من که صدها آدم ناامن را تجربه کرده بودم، چنین امنیتی باورنکردنی و نایاب بود. یک آدم چقدر باید کامل باشد، که رفتارش با تو، قبل و بعد از "دوستت دارم"، به یک اندازه روان و نرم و آرامش بخش باشد ؟ او پایه های شخصیتی اش را طوری بنا کرده بود، که نیازی به دروغ گفتن و پنهان کردن نباشد. و آن قدر شیوه ی قدرتمندی را برای زندگی کردن انتخاب کرده بود، که تو هم ناخواسته و خواسته، به شیوه اش تشویق می شدی. خصوصیات یک پیامبر را داشت اما حواسش نبود. آن قدر محو دنیای خودش بود، که متوجه قدرت عجیب و تغییرآفرین و انرژی بخشش نبود. یا شاید هم بود و نمی خواست ادعایش را داشته باشد. و همین زیباترش می کرد.

   همیشه صبحانه و ناهار را بیرون کلبه می خوردیم. کیت عاشق هوای آزاد بود. و تا می شد دوست داشت لحظه هایمان بدون چهارچوب و سقف بگذرند. آفتاب کم زوری، میز و صندلی ها را در آغوش گرفته بود و کم کم از خواب بیدارشان می کرد. من و کیت هم وسایل صبحانه را روی میز می چیدیم. هر وقت که حواسش نبود، دزدکی تماشایش می کردم. آه که تماشای چهره ی بی حواسش چه لذتی داشت. وقتی که گرمای نگاهش سمت دیگری بود، و من می توانستم با خیال راحت و تمرکز بیشتری نگاهش کنم.

   خورشید بازی اش گرفته بود و انگار داشت با من و کیت قایم باشک بازی می کرد. مدام پشت ابر می رفت و بیرون می آمد. کیت همان طور که دودستی لیوان قهوه اش را گرفته بود، به افق خیره مانده بود. و مشغول تماشا بود. دوست نداشتم که من هم به افق خیره شوم. چون در حال تماشای بهترین منظره ی دنیا بودم. انگار خورشید هم طاقت نیاورد و او هم برای تماشای کیت، دست از بازی برداشت. منظره آن قدر رویایی شده بود، که سخت می شد باورش کرد. هماهنگی نور و رنگ در اوج بود. موهای روشن کیت، فقط این نور را کم داشت. گل های سارافنش زیر نور، طراوت عجیبی پیدا کرده بودند. می شد بویشان را شنفت. اما نه؛ همه ی من چشم شده بود و فقط دوست داشتم که آن لحظه ها را تماشا کنم. شک ندارم اگر آدم ها هم، پیامبرشان را زیر نور آفتاب می دیدند، حتما به او ایمان می آوردند. یا اگر به تعداد پیامبران مرد، پیامبر زن هم داشتیم، دنیا جای آرام تر و زیباتری می شد. یا اصلا تمام پیامبران، زن می بودند. تنها کاری هم که می کردند این بود که مردم را دور خانه شان جمع می کردند و خودشان پشت میز می نشستند و با سارافن گلدارشان، دودستی لیوان قهوه را می گرفتند و زیر نورخورشید به افق خیره می شدند. آیا آن وقت می شد به آفریننده ی این ها ایمان نیاورد و گفت که تمام این هارمونی ها با بیگ بنگ به وجود آمده اند ؟ یا یک بت سنگی این ها را آفریده ؟

 

یک. رمانی با محوریت من و کیت داره نوشته میشه و این یه قسمت کوتاهی از اون رمان ه. برای اونایی که سراغ کیت رو می گرفتن.

 

+ دوشنبه 1393/08/05 ==> مهديار دلكش |