آناندا ! خود نور خویشتن باش. (آخرین جمله ی بودا خطاب به شاگردش که می گفت با رفتنت جهان خاموش می شود)
 

 

 

   خب. بنا دارم هر روز دوازده تا از حکمتای نهج البلاغه رو بخونم. و بهترین هاش رو بذارم توی این پست. آدرس سایت رو می ذارم تا شما هم اگه دوس داشتین، همراهی کنین.

                                                           360 حکمت نهج البلاغه

 

حکمت های روز بیست و چهارم (از حکمت دویست و هفتاد و هفت تا حکمت دویست و هشتاد و هشت)

 

حکمت دویست و هفتاد و هشت. کار اندکی که ادامه دار باشد، از کار بسیاری که از آن دست بکشی، امیدوار کننده تر است.

حکمت دویست و هشتاد و یک. اندیشیدن مثل دیدن نیست. زیرا گاهی چشم ها دروغ می گویند ولی هر کسی که از عقل نصیحت بخواهد، به او خیانت نمی کند.

حکمت دویست و هشتاد و دو. میان شما و پندپذیری، پرده ای از غرور و خودخواهی وجود دارد.

حکمت دویست و هشتاد و سه. جاهلان شما پرتلاش اند و آگاهان شما تن پرورند و کوتاهی می ورزند.

حکمت دویست و هشتاد و پنج. آنان که وقتشان پایان یافته، خواستار مهلت اند و آن ها که مهلت دارند، کوتاهی می ورزند.

حکمت دویست و هشتاد و شش. هرچه را که مردم بگویند زنده باد (خوش باد) روزگار، روز بدی را برای آن تدارک خواهد دید.

حکمت دویست و هشتاد و هشت. هرگاه خدا بخواهد بنده ای را خوار کند، دانش را از او دور می کند.

 

+ یکشنبه 1393/04/08 ==> مهديار دلكش |
 

 

+ دوشنبه 1393/04/30 ==> مهديار دلكش |
 

خوب نیس که کل سال هر کاری می خوایم بکنیم و صبح 24 ام ماه رمضون دوباره برگردیم به روال قبلی مون و با علم به این موضوع، هی هر کیو می بینیم بگیم التماس دعا. شب قدر، خدا رو گول می زنیم یا خودمون رو ؟ خیلی بده که این همه تقویمی زندگی می کنیم و معنی یه عالمه تمثیل توی دین و قرآن رو نمی فهمیم و فقط صورتش رو می گیریم و اجرا می کنیم.

   نوزدهم ؟ بیست و یکم ؟ به روایت معتبرتر بیست و سوم ؟ بعد درای آسمون باز میشن ؟ در داره آسمون ؟ از این آهنی هاست یا چوبی ه ؟ پنجره هم داره ؟ بعد این شبا روی بال فرشته ها میشینید ؟ گناه دارن فرشته ها که. خب یه کم اونورتر بشینین. بعد شب قدر گریه کنید تا خدا ببینه و گناهارو ببخشه ؟ یاد مهدکودک نمیفتین ؟ که گریه می کردیم تا ما رو ببخشن ؟

   خیلی مسائل دین تمثیلی ه. شعور خودمون رو در حد مردم هزاران سال پیش نیاریم پایین. اونا اگه این مدلی بهشون گفته نمی شد، مسلمون نمی شدن. مسلمون نمی موندن. اسلامی نمی موند. دعا بخونیم. از اشتباهاتمون عذرخواهی کنیم. ولی بدونیم که این شبا هیچ تفاوتی با مثلا هفده جمادی الثانی نداره. مهم اون "اتفاق" ه که باید بیفته. و این شبا فقط برای این که شبی باشه برای تفکر به خودمون و اعمالمون پیشنهاد شده ن و هیچ حرکت متحیر العقولانه ای توش اتفاق نمیفته.

   شب قدر برای من یه چک پوینت ه فقط. یه فرصت برای مرور کرده ها و نکرده ها. هر شبی که شما توش خودتون رو محاسبه کردید و متوجه اشتباهاتون شدید و اصلاحش کردید، اون شب، شب قدره و از هزار ماه ارزشمندتره. اصلاحی که بمونه و موندگار باشه. و نه اصلاحی که تا هفته ی بعدش تاثیر نداره. واسه من هر شب، شب قدر ه.

+ پنجشنبه 1393/04/26 ==> مهديار دلكش |
 

 

استاد عبوس

از بیماری های اسب می گوید

و من به این فکر می کنم

که دویدن دو اسب در دشت

شاعرانه تر است

یا یک اسب ؟

 

 

یک. برای دل ها، امور دلخواه و اموری از روی اکراه وجود دارد. دل ها را زمانی به کار بگیرید که به آن میل دارند. زیرا اگر دل را به کار مجبور کنی که نمی خواهد، کور می شود. (حکمت صد و نود و سه نهج البلاغه)

دو. مهدی ابوالفضلی - حال پریشانی

 

+ سه شنبه 1393/04/24 ==> مهديار دلكش |
 

 

+ شنبه 1393/04/21 ==> مهديار دلكش |
 

   اگر در این دنیا، فقط یک چیز مقدس باشد، حتما آن تماشاست. هیچ چیز به اندازه ی تماشا، معرفت آفرین و نجات دهنده نیست. سینه را گشاده و وسیع می کند. تماشا می تواند پیامبر پرور باشد. همیشه برایم سوال بود که چرا پدرم به تماشا سوگند خورده ؟ حالا اما می فهمم.

   همان طور که به معشوقه ات نگاه می کنی، به یک درخت هم. کم کم می بینی که درخت چیزی کم ندارد. بعدتر می بینی اصلا نیازی به معشوقه نداری. معشوقه ات عوض می شود. دنیا محترم می شود برایت و منبع الهام.

   سهراب در "اتاق آبی" می نویسد: نقاشان شرقی، انسان را بر گل و درخت برتری نمی دهند و همان اندازه که یک گل در تابلو محترم است، انسان هم چشم را به طرف خود می کشد. اما نقاشان غربی، اثر را طوری می کشند که انسان بر همه چیز ارجحیت دارد و در مرکز توجه است.

   من آن اندازه که از تماشا آموخته ام، از مادرم یاد نگرفته ام. و این گزافه نیست. تماشا، مرا متواضع کرده است. مهربان شده ام. نمی توانم پایم را روی برگ ها بگذارم. همان طور که روی قبرها. تماشا، دستمالی برداشته و آینه های درونم را پاک کرده. آماده ام کرده برای مواجهه با زندگی. دنیا را تماشا می کنم و عبادت من این گونه ست.

 

+ پنجشنبه 1393/04/19 ==> مهديار دلكش |
 

 

شبیه جزیره ای

میان ناامیدی اقیانوس

شبیه روزنه ی نوری

میان سلول انفرادی

خوشحال کننده ای

هوای شهر

رابطه ی مستقیمی با وضعیت روسریت دارد

تو

شبیه خودت زیبایی

 

 

 

یک. من اونی نیستم که اگه درو ببندی / از دیوار بیام / من درو می شکنم (غلامرضا بروسان)

دو. غزل شاکری - چون موی تو

 

+ دوشنبه 1393/04/16 ==> مهديار دلكش |
 

 

+ یکشنبه 1393/04/15 ==> مهديار دلكش |
 

 

من آن نیستم

که هنگام کسوف

ندیدن روی خورشید را طاقت بیاورد

آن قدر صندلیم را عوض می کنم

تا هیچ کسی

مزاحم تماشایت نباشد

 

 

یک. بسیاری از ما زندگی خویش را در مسیری که اجتماع سوق می دهد، سامان می دهیم. تو نیازمند شجاعتی هستی تا بتوانی خود هدایت زندگی ات را به دست بگیری. (ساتیش کاکو)

دو. هانی نیرو - ما را همه شب نمی برد خواب

 

+ جمعه 1393/04/13 ==> مهديار دلكش |
 

   هیچ چیز به اندازه ی دیدن رگ های سبزرنگش خیالاتیم نمی کرد؛ شاید چشم هایش. اما نه. به رگ ها با خیال راحت می شد خیره شد. اما با هر پلک زدنی، رویای چشم هایش نیمه کاره می ماند. روی رگ هایش دست می کشیدم و از آن ها تشکر می کردم.

   انگار همه ی ستاره ها به دیدنمان آمده باشند. آسمان روشن بود. پاهایمان را از لب پنجره آویزان کرده بودیم و حرفی نمی زدیم. آن قدر آسمان نزدیک بود که دستم را بالا بردم تا ستاره ای بچینم. دستم اما نرسید. کیت خندید. من هم.

   هرچقدر صدایش می زدم، بیدار نمی شد. خودش را به خواب زده بود. قرار نانوشته مان این بود که مجازات این حرکت، خیس شدن است. به آشپزخانه رفتم. با لیوانی پر به اتاق برگشتم. به محض ورود به اتاق، یک سطل پر از آب، رویم خالی شد.

   کیت، دل ِ آمدن به فرودگاه را ندارد. همیشه مراسم خداحافظی در خانه اش انجام می شود. این بار اما از همیشه سخت تر بود. در آغوشم که گرفت، پاهایش را محکم دورم حلقه کرد. سرش روی شانه ام بود و آرام زیر گوشم می گفت: پیلیز ! پیلیز ! اما چاره ای نبود. باید به کشور لعنتی ام برمی گشتم. طولانی بوسیدمش. و با چمدانم از خانه اش بیرون آمدم. سنگینی نگاهش را از پشت پنجره حس کردم. سرم را برگرداندم. و کیت را دیدم که بینی اش را به شیشه چسبانده بود و با انگشتان اشاره و شست های دو دستش، قلب نشانم می داد. برایش بوسه فرستادم. و نگاهم را از او گرفتم. نت گوشیم را باز کردم و نوشتم: زندگی بسیار بی رحم و زیباست؛ خاصه اگر عاشق باشی.

 

+ چهارشنبه 1393/04/11 ==> مهديار دلكش |