آناندا ! خود نور خویشتن باش. (آخرین جمله ی بودا خطاب به شاگردش که می گفت با رفتنت جهان خاموش می شود)
 

 

هیچ گلی را ندیده ام

لب هایش را سرخ تر کند

یا گلبرگ هایش را دوست نداشته باشد

آن چه که هربار رنگی به بال پروانه ها اضافه می کند

دیدنی نیست

چیزی ندیدنی تر از عطر

زنبورهای دشت را سمت گلی می کشاند

 

باید بروم

آن قدر دنیا را بگردم

تا به خودم نزدیک تر شوم

پروانه ها اگر عکسشان را در آب ببینند

آرام خواهند گرفت

 

 

 

یک. هیچ می دانی چرا چون موج / در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم ؟ / زان که بر این پرده ی تاریک / این خاموشی نزدیک / آن چه می خواهم، نمی بینم / و آن چه می بینم، نمی خواهم (محمدرضا شفیعی کدکنی)

دو. if i could

 

+ پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۳ ==> مهديار دلكش |
 

   این که کسی از تو ناراحت شود، بهتر از آن است که با او غیرصادقانه و خلاف چیزی که در دلت می گذرد، رفتار کنی. تعارفات ایرانی مان را کنار بگذاریم و خودمان باشیم.

   دور و بر من پر است از آدم هایی که دغدغه های بزرگی ندارند. آدم های راضی از چیزی که هستند. آدم های خالی. آدم های خالی. آدم های خالی پرمدعا. آدم هایی که در سطح همه چیز مانده اند و خیال عمیق شدن هم ندارند. آدم های فانتزی که مدام از حرف های این و آن آویزان می شوند و خود خودشان را که نگاه کنی، چیزی نمی بینی. آدم های جوگیر موج سوار. آدم های منتظر. آدم های یکی بیاید ما را خوشبخت کند و از تنهایی درمان بیاورد. آدم های برای فرار از تنهایی، به هر چیزی آویزان شو. آدم های مرداب. آدم های تک بعدی. آدم هایی که عکس آهن می گذارند و برایش عاشقانه می نویسند. آدم های جز دین، راه خوشبختی دیگری وجود ندارد. آدم هایی که دین را مهم تر از انسان می دانند و معتقدند که برای دین، می شود و باید انسان ها را کشت. آدم های بی دلیل مخالف با دین. آدم هایی که کلا بی دلیل مخالفند. آدم هایی که کلا بی دلیل موافقند. آدم های تاجر. آدم های تاجر. آدم های تا لایک کنی، لایکت می کنم. آدم های مثلا رفیق محاسبه گر. آدم های اگر محبت کنی، محبت می کنم. آدم های من خیلی خفن هستم. آدم های من خفن تر از آن هستم که لایک کنم. آدمهای همه را به یک چشم بین. آدم هایی که با یک آدم عمیق و یک آدم سطحی به یک شکل رفتار می کنند. آدم های فقط یک دی ماهی می تواند فلان. آدم های شهریوری ها فلان.

   دخترهای عروسک. دخترهای برای دلربایی دست به هر کاری زن. دخترهای رژ و لاک و فلان و فلان و فلان. دخترهای عاشق لباس عروس. دخترهای سطحی. دخترهای سطحی. دخترهای سطحی. دخترهایی که جز تلاش برای دلربایی کار دیگری در زندگی شان بلد نیستند. و بیشتر ذهن و وقتشان را دلبری پر کرده است. دخترهایی که پنج صبح بیدار می شوند تا با آرایش کافی در کلاس هشت صبحشان حاضر شوند. دخترهای فقط برای دلمان آرایش می کنیم. دخترهایی که به جای ذهن، بدنشان را عمل می کنند. دخترهای فانتزی. دخترهای فانتزی ضعیف. دخترهای بیرون زیبا و درون وحشتناک. دخترهایی که نهایت الگو و عشقشان فلان بازیگر و فلان خواننده است. دخترهای این نشد، گزینه ی بعدی. دخترهایی که همزمان گزینه های مختلف را امتحان می کنند. دخترهای مقلد. دخترهای فاقد قدرت تحلیل. دخترهای بی شخصیت تکراری. دخترهای شبیه به هم. دخترهای مذهبی که زیرزیرکی کارهایشان را می کنند. دخترهای بیا داداشم باش و ادامه ای که می دانیم. دخترهای بیا قرار بگذاریم اما کسی نفهمد. دخترهایی که جرات ندارند تا خودشان باشند و به دنیا بگویند ایتس می! دخترهای عصرحجر که حتی حاضر نیستند اسم و عکسشان را در شبکه های اجتماعی بگذارند ولی می خواهند تا انتهای تو را بدانند. دخترهای سنتی. دخترهای سنتی عقب مانده. دخترهایی که حاضرند بمیرند ولی به کسی که دوستش دارند نگویند. دخترهای غرور الکی. دخترهای دورو. دخترهای چند رو. دخترهای دروغگو. دخترهای غیرصادق...

   پسرهای بدن زن پرست. پسرهای همه ی زندگی شان سکس و متعلقاتش. پسرهای خود را به همان شکلی که دخترها می پسندند دربیار. پسرهای سیگار می کشم پس هستم. پسرهای ویسکی و قرص و فلان. پسرهای هر روز با یک نفر. پسرهای متلک. پسرهای لات. پسرهایی که شب را برای دخترها ناامن کرده اند. پسرهای مذهبی زیرزیرکی کار دیگر کن. پسرهایی که با عالم و آدم می خوابند و در آخر با دختری فاطمی ازدواج می کنند...

   گفتنی نیست که در هر جنسیتی استثناهایی وجود دارند و این متن، همه را دربر نمی گیرد و در مورد اکثریت و براساس تجربیات من است. از آدم هایی که نوشتم، فاصله گرفته ام و می گیرم و به دنبال بقیه ی آدم ها خواهم گشت. دخترهای فهمیده و خوبی را می شناسم و پسرهای سالم و بزرگی. آن طرف قضیه را هم دیده ام. اما این طرفش خیلی اذیتم می کند. آدم های کمی هستند که می توانند من را بی غرور کنند. این دوست های معدود من، طوری هستند که می توانند تمام من را ببینند. اگر ما همه ی اطرافیانمان را به یک اندازه دوست داشته باشیم، به آن هایی که برای بهتر شدنشان تلاش کرده اند، ظلم کرده ایم. آدم ها را به اندازه ای که روی خود و بودنشان کار کرده اند دوست دارم. به اندازه ای که زشتی هایشان را زدوده باشند و زیبایی هایشان را تقویت کرده باشند. حتی اگر بدانم کسی اهل حرکت است و در آینده آدم بزرگتری خواهد شد، در کنارش خواهم ماند.

   در آخر این که من هم آدم هستم و در حال کم کردن اشکالات خود. چهارچوب و قوانینی دارم که برایم مهم تر از هر چیزی ست. و از آن ها کوتاه نمی آیم. و سرزنش ها گر کنند خار مغیلان، غمم نیست.

   پرنده ها را به آدم ها ترجیح می دهم. 

 

+ پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۷ ==> مهديار دلكش |
 

  

+ دوشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۴ ==> مهديار دلكش |
 

 

صندلی اتاقم

به روزهایی فکر می کند

که از ایستادن خسته شده بود

من به روزهایی

که از رابطه

 

هر دو نشستیم

به مرور روزهایی که سبز بودیم

و چیزی درونمان جریان داشت

 

صندلی

به خالیِ بین دست ها و پاهایش نگاه می کند

من به سینه ام

 

او می خواهد به جنگل برگردد

من به مادرم

 

 

 

یک. دلتنگی های آدمی را / باد ترانه ای می خواند / رویاهایش را / آسمان پرستاره نادیده می گیرد / و هر دانه ی برفی / به اشکی نریخته می ماند / سکوت / سرشار از سخنان ناگفته است / از حرکات ناکرده / اعتراف به عشق های نهان / و شگفتی های بر زبان نیامده / در این سکوت / حقیقت ما نهفته است / حقیقت تو / و من (مارگوت بیکل)

دو. پیمان یزدانیان - انتها

 

+ پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۰ ==> مهديار دلكش |
 

 

   سهراب سپهری، شاعر بود یا نقاش ؟ قصد دارم در این نوشته، به جنبه ای از سهراب سپهری که کمتر به آن پرداخته شده، بپردازم؛ یعنی خود سهراب.

   می دانیم که هر آفریننده ای، بیشتر از آن چه که به دست ما می رسد، می آفریند و می تواند که بیافریند. شاید به همان اندازه که از او آثاری به جا مانده است، لحظات و کشف هایی وجود داشته باشند که شاعر یا نقاش، ترجیح داده که آن ها را برای خودش زندگی کند و منتشرشان نکند. با درنظر گرفتن این موضوع، می توانیم به کیفیت حقیقی زندگی شاعران و نقاشان و هنرمندان پی ببریم. سهراب هم در یکی از کوتاه ترین یادداشت هایش نوشته که تماشای مهتاب را هزار برابر به نوشتن، ترجیح می دهد.

   سهراب، بیش و پیش از آن که شاعر یا نقاش باشد، یک انسان بود؛ یک عارف؛ که دنیا را از پنجره ی چشم هایش خودش می دید. هر چیزی را زنده و در همان لحظه و همان طور که بود و با تمام بودنش، تماشا می کرد. شعرها و نقاشی های سهراب، عسل هایی هستند که خبر از کامجویی های بسیار زنبور ما می دهند. سهراب، از عرفان شرق و بودا بسیار تغذیه کرده بود و توانسته بود که بسیاری از رازهای طبیعت را بگشاید و با آن، دوستی و خویشاوندی کند. او در یکی از نامه هایی که به دوستش نوشته است، خودش را یک بیابانی معرفی کرده که در سفرهای خارجی، مدام دلتنگ روستا و بیابان هایش می شده است. هم روستایی های سهراب، فکر می کردند که او نقاش است؛ چون گاه و بی گاه او را سوار بر دوچرخه اش می دیدند که همراه بوم هایش به بیابان می رود. و احتمالا خیلی از آن هایی که شعر سهراب را خوانده اند، از نقاش بودن او بی خبرند. و من ظن قوی دارم که گروه بسیار بزرگتری، از آن چه که بر روح و روان سهراب می گذشته بی خبرند.

   سهراب چگونه آدمی بوده است ؟ اطرافیان سهراب، شاید بهتر بتوانند به این سوال پاسخ بدهند. ولی به نظر من، هیچ چیز مثل خواندن کتاب هنوز در سفرم، که شامل یادداشت ها و نامه های سهراب به دوستانش است، نمی تواند در این راه به ما کمک کند. سهراب در آن نامه ها، بدون هیچ پرده و پوششی، از حرف ها و نگاه و لحظاتش می گوید. با خواندن این کتاب، می توانیم به سهراب نزدیک تر از قبل شویم.

   پرواز یک کلاغ، برای او همان اندازه مهم و تاثیرگذار بوده است که دوستی و هم کلامی با یک انسان. سهراب، شاخک های بسیار حساس و قدرتمندی داشته که با دیدن پدیده ها و اتفاقات ساده و غیرقابل لمس برای اکثر مردم هم تکان می خوردند و کاسه ی روحش پر و لبریز می شده است. طوری که در اواخر عمرش با شنیدن یک چهارم آواز قناری، به آن چیزی که می خواست می رسید. و حتی در نامه های آخرش که شدیدا هم دلتنگ وطن شده بود، از این نوشته بود که انسان با دیدن یک درخت در ایران، انگار تمام درخت های دنیا را دیده است. آواز یک پرنده در او می ماند و ادامه پیدا می کرد و شاید روی یکی از سطرهای شعرش یا گوشه ای از تابلوهای نقاشی اش می نشست.

   سهراب آن قدر در خودش دویده بود، که گویا پرده ها از چشم هایش کنار رفته بودند و می توانست پدیده ها را با قبل و بعدشان ببیند. و با آن ها وارد دیالوگ شود. سهراب، ازدواج نکرد اما دنیا، طوری برای او زنده بود که به قول خودش با وجود سنگ و درخت و پرنده ها، هیچ موقع در خلوت نبوده است. البته به این ها باید معدود دوستان نزدیک او را هم اضافه کنیم.

   شاید تنها چیزی که از سهراب بعید و دور به نظر برسد، عاشقانه نویسی باشد. می توان گفت که شعر عاشقانه ای از او در ذهن ادبیات کشور نمانده است، اما با خواندن نامه ی او به دوستش مهری، می توانیم به این توانایی و مهارت استثنایی و البته مغفول او هم پی ببریم. سهراب در این نامه ی سراسر مهر و خلوص، از دردی که خوب بودن دیگران به او منتقل می کند، می نویسد و خطاب به دوستش می گوید که تو برای من دردناکی. و بعد به مرور خاطراتشان می پردازد و خالصانه از او برای آن لحظه های روشن تشکر می کند. نامه ای سراسر مهر و عشق و مهربانی و البته با کشف ها و امضای سهراب، پای تک تک کلماتش. حتم دارم که خواندن آن نامه، خواننده های شعرهای او را شگفت زده خواهد کرد.

   سهراب در تمام لحظات زندگی اش در حال تجربه کردن بود. و به قول خودش، همیشه با وزش درونش می رفت. بی توجه به تعریف دیگران از زندگی، معنا و مدل جدیدی برای زندگی آفرید. مدلی که از آرامش درونی حاصل می شد و به آرامش درونی منجر می شد. مدلی که در آن سهراب، همه چیز را در کنارش حاضر می یافت و دنیا را همراه خودش داشت. او بیشتر سکوت و تماشا می کرد و کم اما عمیق حرف می زد. هشیاری پاکی داشت و لحظه را می فهمید.

   سهراب، سفرهای خارجی زیادی را تجربه کرد اما هیچ گاه شیفته ی فرهنگ غرب نشد. معتقد بود که باید فرهنگ و هنر غرب را جوید و قسمت عمده ی آن را تف کرد. ماجرای او با فرهنگ و عرفان شرق اما داستان جداگانه ای بود. سهراب، ارادت ویژه ای به بودا و فرهنگ شرق داشت و بیشترین تاثیر را از آن ها گرفت. حتی در نقاشی هایش از فلسفه ی ذن (که همان تاثیرگذاری بر مخاطب، از راه غلبه ی خالی ها و سفیدی های تابلو بر سیاهی هاست) بسیار استفاده می کرد.

   با این حال، سهراب متعصبانه از فرهنگ و کشوری طرفداری نمی کرد و به قول خودش، آدم ها تنها زمانی برای او وجود داشته اند که از پله ی خاصی از شعور بالا رفته و دارای معرفت می بوده اند. و او با این آدم ها هم در نیویورک برخورده بود و هم درکوچه های کاشان.

   در پایان خوش دارم که برای آشنایی بیشتر با خلق و خوی سهراب سپهری، دو خاطره ی جالب از سهراب را به روایت دوستان او نقل کنم.

   سهراب با اتومبیلش در جاده ای بین راهی، در حرکت بوده است. کشاورزی را مشغول کار می بیند و اتومبیلش را نگه می دارد تا با او میوه بخورد. اما مرد کشاورز از سهراب تقاضای سیگار می کند. سهراب هم که سیگاری نبوده و سیگار نداشته، دوباره به او میوه تعارف می کند، اما آن کشاورز فقط سیگار می خواسته است. این اتفاق و ناتوانی سهراب، در برآوردن نیاز آن کشاورز، اندوه عمیقی در روح و روان سهراب به جا گذاشت؛ به طوری که از آن روز به بعد همیشه در داشبورد اتومبیلش چند بسته سیگار داشته است.

   در یک روز دیگر، سهراب همراه با دوستش سوار اتومبیل بوده اند که مگسی وارد اتومبیل آن ها می شود. چند کیلومتر جلوتر، سهراب متوجه مگس می شود و به دوستش این موضوع را اطلاع می دهد. دوست سهراب می گوید که خیلی عقب تر مگس وارد اتومبیل شده است. سهراب برای این که آن مگس از خانه و خانواده ی احتمالی اش دور نشود، دور می زند و مگس را در همان جایی که سوار شده بود، پیاده می کند.

 

+ شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۱۵ ==> مهديار دلكش |
 

 

+ پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۱۳ ==> مهديار دلكش |
 

 

امروز گریه کردم

مثل مادری که در جنگ

نوزادش مرده باشد

و سینه هایش هنوز شیر داشته باشند

 

تنها شده ام

مثل کوهی که اولین بار

از خودش بالا برود

مثل رودخانه ای که در خودش برگردد

آیینه ای

که اولین بار خودش را ببیند

 

جز خودم

چیزی برایم نمانده است

جز شیری که

قطره

قطره

قطره

از من می رود

 

 

 

یک. میان ملت های مختلف بوده ام. به هیچ قومی، نشان شایستگی نداده ام. آدم ها وقتی برای من وجود دارند که از پله ی خاصی از شعور بالا رفته باشند. خوب و بدشان را با معیار معرفت می سنجم. دنبال خوب نمی گردم. آدم خوب یعنی آدم باشعور و آگاه. با چنین آدمی، هم در خیابان های نیویورک برخورده ام و هم در کوچه های کاشان. (سهراب سپهری - هنوز در سفرم)

دو. محمدرضا شجریان - چنان مستم

 

+ پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۶ ==> مهديار دلكش |
 

 

   کریستوفر، یک یاغی بود. یک یاغی سرکش خوب؛ که دوست داشت‌ از روی دست خودش زندگی کند. او دست خالی به جنگ دنیا رفت. دست های پرش را خالی کرد تا با هیچ، به جنگ دنیا برود. کریستوفر فقط خودش را داشت. پول هایش را آتش زد و از خانواده اش گذشت تا طوری که دوست دارد زندگی کند: آزاد و رها و در کنار رویاهایش. او می توانست مثل خیلی از هم سالان خودش، از رویاهایش بنویسد و افسوس بخورد و ناله کند؛ اما او به همه چیز پشت پا زد تا رویایش را واقعی کند. تا به خواسته اش برسد. و رسید. او تسلیم نشد. حاضر شد بمیرد، اما بازی را به دنیا نبازد.

   کریستوفر را به خاطر شهامتش و توانایی اش برای گذشتن از همه چیز، ستایش می کنم و به احترامش از جایم بلند می شوم. او به یک پیرمرد فهماند که همه ی عمرش را با فلسفه ی اشتباهی زندگی می کرده است. آن قدر بی فلسفه بوده که آن چه از قبل بدیهی می نموده را از اطرافیانش گرفته و با همان اعتقادات سال ها زندگی کرده است. کریستوفر، فلسفه ی خودش را داشت و آن قدر به خود و راهش اعتقاد داشت که توانست به یک پیرمرد راه جدیدی را نشان بدهد و او را خوشحال کند. با هر سوراخی که به کمربند کریستوفر اضافه می شد، او یک مرحله و درجه به خودش و انسانیت نزدیک تر می شد.

   برای من، آدم هایی که معتقدند، شاد بودن، ربطی به وجود دیگران ندارد و می شود تنهایی هم شاد و راضی بود، جایگاه ویژه ای دارند. این آدم ها شخصیتی مستقل دارند و در عین حال، هرگاه با دیگران اند، بیشترین محبت را به آن ها می بخشند و محبتی که می دهند، خالص است؛ محبتی بدون چشمداشت و امید به برگشت؛ و البته پاسخش را هم به همان اندازه از طبیعت و آدم ها می گیرند؛ بی آن که بخواهند.

   کریستوفر برای من، یک الگو است. الگوی شدن، خودبودن، استقامت و شجاع بودن. الگوی خواستن، توانستن است. او به درستی ابتدا از دنیا و روشش متنفر شد و بعد خود به خود، اتفاقات تحول آفرین برایش افتادند. او می دانست که نباید بماند اما مطمئن نبود که باید کجا برود. آلاسکا، بهشت کریستوفر بود اما بعد از آن تحولات درونی، او خود، بهشت شده بود و دیگر نیازی به رفتن به آلاسکا نداشت.

   راهت را خواهم رفت و از تو ممنونم به خاطر تمام سختی هایی که تحمل کردی کریستوفر! آه کریستوفر! کریستوفر!

 

+ یکشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۲ ==> مهديار دلكش |
 

 

 

+ دوشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۵ ==> مهديار دلكش |
 

 

با کمال احترام

با تمام خضوع

با نهایت خاکساری

می خوام بگم که تصمیم گرفته ام از این به بعد، با قواعد خودم زندگی کنم؛ و نه با قواعد جامعه.

یکی از قواعد من، در نظرنگرفتن تقویم و تاثیر نپذیرفتن از اون ه. هر روزی که تازگی و شعف رو توی آدمی دیدم، عید رو بهش تبریک میگم. هر روزی که توی آدمی، تغییر مثبتی دیدم، تولدش رو بهش میگم. و از اطرافیانم هم همین توقع رو دارم.

لطفا نه تبریک تقویمی بگید و نه توقع تقویمی از من داشته باشید. و نه از من ناراحت بشید. با احترام و تواضع ازتون می خوام که من رو رعایت کنید.

مولانای جانم میگه که:

ای برادر عقل یکدم با خود آر

دم به دم در تو خزان ست و بهار

 

ابتهاج عزیزم میگه که:

تا بردمد خورشید نو، شب را ز خود بیرون کنید

 

حالا من همه ی اینارو گفتم، باز یکی میاد اسمس میده عیدت مبارک و فلان. 

ما بیمار عادت هاییم. و یک بار هم از خودمون نمی پرسیم که چرا ؟!

 

 

با احترام و تواضع.

+ شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۳ ==> مهديار دلكش |